متن زیر بخشی از فیلمنامه ی چپ جشم نوشته ی نگارنده ی این وب است
فيلمنامه چپ چشم
روز – داخلي بيمارستان
خداداد با سر باند پيچي شده و چشم چپ منحرف بغض كرده است . گلرخ كه همسر اوست در كنارش قدم مي زند
خداداد : نرو . منو . تنها نذار . من بي تو مي ميرم
گلرخ: برو بينيم بابا آخه اگه فقط بي پول بودي يه چيزي يه شوهر شل چپ چشم بي پول به چه دردم مي خوره ؟
گلرخ از اتاق بيرون مي رود و خداداد فرياد كنان او را صدا مي كند و به شدت اشك مي ريزد
خداداد : گلرخ نرو نرو نرو
اشك و كلام با هم در مي آميزد
ادامه روز راهروي بيمارستان
صداي فرياد خداداد به گوش به گوش مي رسد يكي از پرستاران به گلرخ اشاره اي مبني بر توجه به صداي شوهرش مي كند و او شانه بالا مي اندازد و مي رود
روز – بيمارستان - جايگاه پرستاران
پرستاري گوشي در دست مدام ليستي را نگاه مي كند و شماره اي را مي گيرد
پرستار: الو سلام من از بيمارستان ياس مزاحم مي شم شما از اقوام آقاي خداداد شهرستاني هستين ؟ ( متعجب با خود ) چرا قطع كرد !
دوباره از ليست شماره اي مي گيرد
پرستار : سلام شما عموي بزرگ خداداد ( از آنسوي خط حرفش را مي برند ) اونوقت كه همه ملك و املاكو به نام زنش مي كرد من عموش نبودم ؟ نه خانم من اصلا فراموش كرده بودم يه همچين برادر زاده اي دارم . پرستار: ولي اون الان به كمك شما نياز داره . زنش كه طلاق گرفته رفته . عمو: هان پس كيسه به ته رسيده كه به ما زنگ زدين . ديگه مزاحم نشين
پرستار آهي مي كشد و سر تكان مي دهد .پرستار ديگري مي آيد و مي پرسد
پرستار 2: چي شد ؟
پرستار1:مث اينكه ما نزديك تر از اقوامشيم
پرستار2: مگه چي ميگن ؟
پرستار 1: هيچي همشون داغ املاكي كه به نام زنش كرده رو دارن
فيد تصوير همزمان با صداي نكوهش دو پرستار
فيد اين اتاق خداداد يكي از پرستاران لبه ي تخت نشسته دلداريش ميدهد – شب – خداداد هم چشمانش خيس است
پرستار : دنيا كه آخر نشده به خدا من اگه دردسر اون بابا مامان درب و داغون خودمونداشتم ، مي بردمت پيش خودمون
خداداد رويش را به طرف پرستار باز مي گرداند و لبخند تلخي مي زند . پرستار هم لبخند مي زند و با دستمال اشك هاي خداداد را پاك مي كند خداداد: كاش زن نمك به حروم من يه ذره از شعور تو رو داشت من احمق عين گوسفند نزديك دو ميليارد تومنو به نامش كردم بعدشم كه خودت ديدي پرستار: خب حالا ديگه فكر و خيال بسه
خداداد : سميرا خانوم ( پرستار كه در حال رفتن است سر را بر مي گرداند ) كاش همه كسم تو بودي
سميرا: بگير بخواب زيادي ام فكر و خيال نكن جفتمونو به جرم توهم مي برن آسايشگاه اعصاب و روان ( با دست حركاتي مبني بر خداحافظي مي كند و مي رود
فيد سياه پس از لحظه اي فيد اين و روشن شدن تصوير كه اتاق سر پرستار است صداهايي مبني بر مجادله ي او با چند تن از سرمايه گذاران بيمارستان است
صداي1: خانم ما كه وكيل وصي بي كس و كاري كسي نيستيم ما اين آقا رو چهار بار عمل كرديم . رانندشم كه فرار كرده تكليف 7-8 ميليون طلب بيمارستان چيه ؟
صداي سرپرستار: هيچ چي بندازينش زندون زنگ بزنم اوين بيان ببرنش
صداي 2:خانم بحثو عوض نكنين بحث گرفتن هزينه از يه آدم بي كس و كار نيست
3:حرف اينه كه ما مركز خيريه باز نكرديم
2: به هر حال تكليف اين آقا بايد تو جلسه ي هيئت مديره روشن بشه
فيد اوت و فيد اين با صداي افرادي كه پيداست هيئت مديره اند
روز – داخلي – جلسه ي مديران بيمارستان
مدير1 : آقا با اين مورد چيكار كنيم يه بيمار بي كس و كار فقط يه تخت اشغال كرده و هيچ منفعتي هم واسمون نداره
مدير2: جناب دكتر اين بنده خدا رو كه نميشه ولش كرد به امون خدا
مدير3 : اصلا من مي گم بسپوريمش به بهزيستي
يك خانم عضو جلسه : اين بيمار از اونچه به سرش اومده به اندازه كافي افسرده است ، مي خواين دق مرگش كنين
1: خواهش مي كنم احساساتي نشين بهزيستي واسه ي خودشم بهتره چون ديدن آدماي مثل خودش موضوع رو براش منطقي مي كنه . اصلا راي مي گيريم اونايي كه با سپردنش با بهزيستي موافقن اعلام كنن دست همه جز زن پزشك بالا مي رود . كسي در مي زند و وارد مي شود و نامه اي را به خانم پزشكي كه در جلسه حضور دارد مي دهد و مي رود
پزشك زن : به خودتون زحمت ندين داد و قال آقايون به گوش خود اين بيچاره رسيده و خودش تقاضاي انتقالش به بهزيستي را كرده است يكي از مديران : خب قضيه حل شد خودشم كه راضيه دكتر و برگه اي را مي دهد به ديگران كه امضا كنند . در برگه نوشته شده است مطابق با جلسه ... و موافقت خود بيمار خداداد شهرستاني با توجه به شرايط خاص خود مطابق با نظر هيات مديره بيمارستان ... به بهزيستي منتقل شود . تصوير فيد مي شود
فيد اين – آسايشگاه بهزيستي – ديزالو مدام خداداد و زندگي اش در آسايشگاه . از نوشتن با دست راست به سختي كه گويا راست دست بوده است . ديزالو به فيزيو تراپي و ورزش . تنها در تخت . گريه هاي شبانه و پرستاران جوان كه پنهاني نگاهش مي كنند و به سراغش رفته دورش را مي گيرند و باند هاي سر كه باز شده فقط پانسمان چشم چپ پا بر جاست و او را از ناراحتي در مي آورند
پرستار 1: اون زن بيشعور تو چطور دلش اومد ( ديگران باچشم غضبش مي كنند )
پرستار2: اصلا خودم زنت مي شم همين حالا زنگ بزنم عاقد بياد ؟
3: شوهر اولتو كه دق مرگ كردي مي خواي اين بيچاره رو هم ( به دنبال هم مي دوند و خداداد مي خندد اما هنوز بغض دارد
4: اين ديوونه ها رو ولشون كن يه آدم حسابي هست اسمش فرمانيان از اون آدم حسابياست هر وقت اومد سفارشت با من
خداداد : محبت گدايي كنيم
4: نه خره پسرش تو جنگ شهيد شده اونم مث تو مخ بوده حتما ما هم چيزي نگيم دلشو مي بري از اين خراب شده ببردت
مرد مسني كه بسيار شيك پوش است در اتاق ها رفت و آمد مي كند تا به اتاقي مي رسند كه خداداد كز كرده است در گوشه ي تخت . مدير آرام براي مرد توضيح مي دهد
مدير : جناب فرمانيان، اين بنده خدا يكي از حاد ترين وضعيت ها رو داره از روزي كه آمده حتي يك كلام با كسي جرف نزده . زنش بعد از تصادفش رهاش كرده و خونواده اي هم نداره يعني داره اما هيچكدوم از اقوامش كه درجه دو هستن قبولش نكردن حتي يك كلام با كسي حرف نزده خلاصه مهمترين نيازمند ماست
مرد متمول سر تكان مي دهد و از اتاق خارج مي شوند تصئير فيد مي شود
روز يا شب خانه فرمانيان – خانه اي بزرگ با سرسرايي و مستخدمه اي كه براي قرمانيان قهوه مي آورد
دختر جوان و زيبايي كه دختر فرمانيان است به مستخدمه اشاره مي كند كه برود و قهوه را خود جلوي پدر مي گذارد
دختر: پدر چتونه از بهزيستي كه برگشتين يك كلمه حرف نزدين ؟
پدر : غزل بابا امروز يكي رو ديدم كه فكرش يه لحظه از ذهنم بيرون نمي ره
غزل : خب ؟
پدر : يه جوون مثل دسته ي گل كه چون بر اثر تصاذف نيمه تن شده و چشمش هم دچار انحراف شده . همسر بي عاطفه اش هم رهاش كرده رفته هيچ كس و كاري هم نداره
غزل : آخي خب نميشه عملش كرد؟
پدر : نه متاسفانه ضايعه مغزي نه نخاعي عمل كارساز نيست
غزل خودش را لوس مي كند : بابايي گل من دوباره يكي مث پسر شهيدش ديد احساساتي شد
پدر : نه حساب اين حرفا نيست اگه مجموعه شعري رو كه پيش از تصادف چاپ كرده تو بد تر از من مي شدي
غزل : جون غزل حالا بلند شين قرصاتونوبخورين بخوابين تا فردا يه فكري واسش كنيم
پدر كتابي را از كنار دست بر مي دارد به غزل مي دهد : اين شعراشه بخون ببينم فردا تو حالت بدتر از من نيست . بر مي خيزد و به طرف اتاق خوا ميرود و سر راه قرص هايش را از مسخدمه مي گيرد با ليواني آب مي خورد و به اتاق خواب مي رود . غزل كتاب را باز مي كند و مي خواند : به پدر و مادر نداشته ام كه تا سفر ابدي نخواهم ديدشان . ا اين قسمت چرا با خودكار نوشته شده – باز مي خواندش – و همسرم گلرخ كه تا وقتي همسرم بود كه سند خانه و ويلاي پدري را به نامش كردم
افسوس و آه مي كشد و خواندن كتاب را همانجا روي كاناپي آغاز مي كند و به مستخدمه اشاره مي كند يعني برو بخواب مي خوام كتاب بخونم
غزل لحظه لحظه كتاب را مي خواند و و مدام ديزالو خواندن و اشك ريختن تا تصوير فيد مي شود
روز- بهزيستي – اتاق خداداد
غزل و فرمانيان نزذ اويند گلي كه براي او آورده اند
غزل : من اونقدر شعراي زيباتونو خوندم كه دروغ نيست اگه بگم اونارو از برم . شما دانشگاه هم رفتين ؟
خداداد بغض مي كند . غزل علت ناراحتي اش را با سر جويا مي شود و خداداد مي گويد :آخه شما اولين كسي هستين كه مي پرسين
غزل : آدم ابله عقل به چشم زياده ، جواب منو بده
خداداد : زير تخت زو نگاه كنين يه پاكت هست بيارينش بيرون و نيگاش كنين
غزل پاكت را بيرون مي آورد و داخلش را كه نگاه مي كند متعجب چشمانش گرد مي شود و پاكت را به پدر مي دهد و پدر آفرين گويان به طرف در اتاق مي رود و غزل به دنبالش
ادامه – دفتر مدير آسايشگاه
فرمانيان : آقا شما بايد از داشتن اين نابغه توي آسايشگاهتون افتخار كنيد و پاكت را به مدير مي دهد
مدير : وا...خودش كه چيزي نگفته بود منم كه علم غيب ندارم – فيد اوت – فيد اين همراه با ديزالئ هاي متعدد از رفت و آمد غزل و فرمانيان به آسايشگاه
شب – داخلي منزل فرماني
غزل : پدر به خدا خداداد حيفه اونجا بمونه
فرمانيان :منم مدت هاست تو اين فكرم اما مي ترسيدم تو مخالفت كني
غزل اخم مي كند و باز خودش را لوس مي كند : يعني غزل بابايي انقده مل دوست شده كه – لحظه اي سكوت مي كند – به نامش دقت كردين ، خداداد خوب خدا اونو فرستاده جاي داداش شهيدمو پر كنه
پدر : پس تو موافقي ؟
غزل : معلومه
پدر : حتي اگه نيمي از كارخونه و ويلا و خونه رو به نامش كنم؟
غزل : اصلا چرا نه همش ؟من كه مامان ده برابر اين تو وصيت نامش به نامم كرده
پدر : حالا خوب فكراتو كن
غزل : نشد بابايي همين فردا مي ريم محضر همه چي رو به نامش مي زنيم بعدم آسايشگاه دنبال داداشي به خدا اون با دكترا 6 ماه مطالعه كم داره تا دكتراي خوشگل ادبيات داداشي رو ديوار اتاق داداش شهيدم بدرخشه خودمم خرج استاد خصوصيشو مي دم ( جيغ مي كشد ) اي خدا شكرت كه سامانو دوباره زندش كردي – پدر اشك شوق مي ريزد و فيد اوت
روز و شب – خانه ي فرمانيان – زمان هاي مختلف
سامان با كامپيوتر شعر مي نويسد و پيداست روحيه اش عوض شده است . كتاب مي خواند غزل برايش قهوه مي آورد و با شيفتگي مي نشيند و كتاب خواندن او را نگاه مي كند خداداد متوجه ي او مي شود و لب خند مي زند.
درس خواندن خداداد با استاد خصوصي با تخته وايت برد و غزل كه با اشتياق شعر هاي جديد خداداد را مي خواند . فيد اوت
شب – خانه ي فرمانيان – اتاق خداداد
غزل وارد مي شود
غزل : گلم چه طوره ؟
خداداد : اينطور حرف زدن باعث سو تفاهم ديگران ميشه . من دوست ندارم پدرت ازم برنجه
غزل : اتفاقا واسه تموم كردن اين سو تفاهما اومدم . امروز نتيجه دكترا اومد تو اينترنت
خداداد شانه بالا مي اندازدو مي گويد : من كه اميد ندارم
غزل : يعني نمي خواي حتي رتبتو بدوني ؟
خداداد باز شانه بالا مي اندازد
غزل برگه اي را كه پرينت نتيجه ي اينترنت است مقابل ديدگان خداداد مي گيرد
خداداد با نا باوري نگاه مي كند و عقب مي كشد برگه را
خداداد : بده دقيق نديدم
غزل :آي آي آي بچه زرنگ خودتي
غزل شروع به شادماني و چرخيدن در اتاق مي كند
غزل : اين سوپرايز اولم و اما دومي
خداداد: من هنوز اولي را نديده اونوقت دومي را تلاوت كني ؟
غزل : باشه اولي ، شاپسر باباييش تو آزمون دكترا نفر( تعلل مي كند و دلبري )
خداداد : جون به لبم كردي
غزل : باشه داداشي گله دلم نمي ياد بيشتر تو انتظار باشي( و برگه را به خداداد مي دهد ) خداداد از ديدن برگه قهقههه مي زند و اشك شوق مي ريزد
غزل : آقاي خداداد شهرستاني نفر پنجم آزمون دكتراي ادبيات
غزل : گريه كن عزيزم منم اول باورم نمي شد البته از تو بعيد نبود
خداداد با بغض مي گويد و خبر دوم ؟
غزل : دوباره كه عجله كردي
خداداد خود را به قهر مي زند و روي تخت بر مي گردد رو به ديوار و مي گويد : تو تا دق به دلم نكني ، نمي گي كه
غزل : مي خوام بگم اما تو كه تو شعرات شرم شرقي رو خوب مي شناختي ، نمي شناختي ؟
خداداد بر گشته به غزل رو مي كند . غزل سرش را پايين مي اندازد
خداداد : قربونت برم من نيمه جون شدم
غزل ( با شرم ) تقصير همون شعراست ديگه . اول بذار يه خبر بدم شارژ بشي بعد اصليرو مي گم
خداداد : باشه بگو فقط من قلبم باطري ايه هان ( اين را به شوخي مي گويد )
غزل : يه سري زدم به ناشره ، فكر مي كني چي گفت ؟
خداداد با بي خبري با سر و چشم جويا مي شود
غزل : نه تنها مجوز رومان و دفتر شعر جديدتو گرفته بلكه( باز كمي تعلل و دلبري ) حااااضره واسه چاپ كارات يه قرار داد مادام العمر با مبلغ نجومي ببنده
خدادادباز از شوق مي خندد و قهقهه با اشك در هم مي شود . پس از چند دقيقه كه خنده ها تمام مي شود غزل سرش را پايين مي اندازد و گويي خجالت مي كشد چيزي را بگويد
خداداد : سومي رو بگو من آمادگي شنيدن هر خبري رو دارم
غزل از خجالت سرخ شده است و سخن اغاز مي كند البته هنوز سرش پايين است
غزل( عاقبت شرم را كنار مي گذارد و مشخص است توانش را جمع مي كند تا با اعتماد به نفس حرف بزند ) راستش واسه آقاي نويسنده يه خاستگار پيدا شده
خداداد شروع مي كند به قهقهه زدن : راستش غزلم تو اين چند روز از خواننده ي كتابام انقدر عاشق پيدا كردم اما تا فهميدن من چه طوره حال و احوال جسميم غيبشون زده
غزل : اين يكي همه چيزتو ميدونه . پدر هم در جريانه
خداداد : حالا اين آدم كه نه فرشته ي متعالي كيه كه شرايطمم مي دونه و بازم تو پيشنهادش مصره؟
غزل : فرشته نيست آدمه يه آدم معمولي فقط عاشقي كه هم خوب مي شناستت هم تموم نوشته هاتو خونده . تو فكر مي كني موافقت گرفتن از پدر آسونه
خداداد : نه همين كه پدر موافقه هاج و واجم كرده ( با گوشه ي چشم خواهش مي كند ) بگو كيه ديگه
غزل به سخن مي آيد اما هنوز شرم زده است : تو منو قبول داري يا نه ؟
خداداد :خوب معلومه
غزل : من مي گم اوكي ( ناگهان پدر در را باز مي كند ): ببخشيد گوش وانستاده بودم ولي پسر جون اون كره خري كه صحبتشه منم تاييدش مي كنم
خداداد : آخه پدر اون آدم يه بار چهره ي منو با نبود اين عينك دودي ديده ؟كج كج راه رفتنمو ديده ؟
پدر : آره ( رو مي كند به ساقي كه مانند لبو سرخ شده و پوست لبانش را مي جود ) : ده چرا اين دست اون دست مي كني ؟( رو به خداداد ) اون كره خر الان جلوت نشسته 48 ساعتم با من حرف زده تا قانعم كرده
غزل : پدر...
پدر : پدر و كوفت تا كي مي خواي يواشكي نيگاش كني كتاباشو دوره كني
پدر بيرون مي رود
غزل :خداداد من دوستت دارم
غزل :گوش كن انقدر با خودم كلنجار رفتم كه شيفته ي شعرات نشده باشم . بهت ترحم نكنم كه به خدا دارم ديوونه مي شم .من دوستت ديوونه
خداداد : آخه ...
غزل : چيه ؟ دارم ترحم مي كنم .شعرات گولم زده . مبهوت شعرخوندنت شدم ؟
خداداد : نه ولي
غزل ( عاصي ) : ولي چي آخه بچه من سي سالمه . انقدر از سن واموندم گذشته كه خبر مرگم بدونم دارم چي مي گم ( به شوخي روي مي آورد ) اصلا مي خوام مث اون زن كوفتيت كه تو رو تارك دنيا كرده ملك و املاكتو بالا بكشم ( جدي مي شود و لبه ي ميز خداداد زانو مي زند حالا ديگر خجالت را كنار گذاشته و خداداد است كه شرم آلود است ) خره من سي ساله ي به قول خودت آب از سر گذشته انقدر پسر شياد سر راهم بوده كه بدونم دارم چي مي گم يا چيكار مي كند ( خيره مي شود به خداداد ) منو نيگا ( خداداد طفره مي رود ) گفتم منو نيگا... اشكال داره يه خواهر خونده كه خدا داداشش رو دوباره بهش داده ، شرعا عرفا .نمي دونم به هر منطقي كه تو بگي ايرادي داره عاشق توي همه كسش بشه
خداداد هيچ نمي گويد نگاه به غزل مي دوزد و رو به آسمان مي گويد : جل الخالق ، تو چي ميگي ، من چي فكر مي كردم ( سرش را پايين مي اندازد ) من خيال مي كردم اگه يه روز بهت بگم عاشقت شدم ، طردم مي كني
غزل : حالا كه مي بيني اينكارو كه نكردم هيچ من برات زانو زدم ( با شيطنت ) عشق من
تصوير فيد مي شود