او یک فرشته بود
نگاهی به فیلم سینمایی دایره ی زنگی
به کارگردانی پریسا بخت آور
و فیلمنامه نویسی ، اصغر فرهادی
امیدوارم نوشتن پیرامون نخستین اثر سینمایی پریسا بخت آور یعنی فیلم نسبتا دلچسب " دایره زنگی " که فیلمنا مه ی آن کار همسر بخت آور یعنی فیلمساز خوب و نام آشنا ، اصغر فرهادی است آنچنان دیر نشده باشد
راستش داستان از این قرار است که آنقدر درگیر مشکلات شخصی بوده ام که حتی آخرین شماره ی ماهنامه ی قابل توجه و تحمل ... را هنوز نخوانده و حتی گذری هم ندیده ام و این برای من که آشنایی ام از پر غلط بودن شماره ی نخستش بانی آشنایی ام با ...عزیز سر دبیر فرهیخته ی ... بود ، بسیار بعید است اما بگذریم پیش بینی می کنم که دایره زنگی به دلیل زمان خوب اکران لا اقل هزینه هایش را جبران کرده و سرمایه گذارش شب ها کابوس چک های برگشتی را ندارد
قد کشیدن با دوربین :
ستاره ای که قرار است به او و علی الخصوص بازی اش در دایره زنگی بپردازم , آنچنان گمنام نیست خب ستاره است آخر , البته بخش عمده ی شهرتش را پیش از ستاره شدن , وامدار پدر و مادر سینماگرش است و حتی شاید بازیگر شدنش را ؛
دختری که در شش سالگی با فیلم فانتزی "بهترین بابای دنیا " تفننی جلوی دوربین قرار گرفت و با سینما آشنا شد اما حضور جدی اش فیلم ماندگار" زیر پوست شهر" ساخته ی مادرش رخشان بنی اعتماد بود که با " زیر پوست شهر" او نسبتا بازیگری حرفه ای شد و بعد خوابگاه دختران , گیلانه , و سیمرغ بلورین در حدود بیست سالگی برای خون بازی و روز سوم که حقش هم بود و این دوشیزه یعنی باران کوثری ستاره شد و چند ماه پیش که در پر فروش توفیق اجباری ساخته ی محمد حسین لطیفی فیلمساز ( گوش شیطان کر ) خوش اقبال چند سال اخیر( که کارش را بلد هم است ).
اما باران در توفیق اجباری هم در برابر پر تجربه ای مانند رضا عطاران و ستارگانی چون گلزار و نیوشا ضیغمی چنان قوی بود که به حق مچ همه ی هم بازی ها را خوابانید 0(البته به زعم نگارنده که بسیار هم مایل به یک مصاحبه ی اختصاصی با اوست ) .
سخن از پدیده ای است که موفقیت و حتی انتخاب هایش به هیچ وجه زیر سلطه ی خانم بنی اعتماد و آقای کوثری ( گزارشگر کم نظیر فوتبال در سال های دور و تهیه کننده ی بسیاری آثار موفق امروز ) نیست اما به حتم حرکات باران نتیجه ی تربیت درست آن دو عزیز فرهیخته است .
و اما دایره زنگی ؛
یک آچار فرانسه ی هنری – سینمایی ؛
انتخاب درست بازیگران دایره زنگی , کارخوب محمد رضا شریفی نیاست که یک پا بلد این کار شده است و خودش هم لقب آچار فرانسه ی سینما را قبول دارد از خودش گرفته تا گوهر خیر اندیش , مهران مدیری , باران کوثری , اکرم محمدی ( که کم کم پا به سن می گذارد و نقش جوانها مناسبش نیست ) و نگار فروزنده ,نیلوفر خوش خلق , امین حیایی ( ترتیب ذکر بازیگران به هیچ وجه دلیل ارزشگذاری نگارنده بر کارشان نیست و فقط با حضور ذهن مرتبط است ) , صابر ابر و دخترش ملیکا (که با مهمان مامان بازی در,سینما را آغاز کرد) , شخصیت محمد ؛ نصاب ماهواره که متاسفانه نامش را به دلیل تازه کاری اش به یاد ندارم , نیما شاهرخ شاهی که پس از پارک وی دومین تجربه را پشت سر می گذارد و حتی مهدی پاکدل و آفرین چیت ساز که فقط در چند پلان حضور دارند ( با یاد آوری بهاره رهنما که نزدیک بود از قلم بیفتد )و دختر خردسال پیمان قاسمخانی و رهنما یعنی پریا , همه و همه به درستی همان جایی هستند که باید باشند و البته حامد بهداد با حضور چند ثانیه ای خوبش و رامین راستاد که او هم خوب و به جا حاضر شده است
چیزی شبیه زندگی ؛
داستان خیلی راحت و سر راست است و در عین حال پر پیچ و خم ؛ ماهواره یا همان تعبیر استعاره ای دایره زنگی در مرکز ماجراست . تصادف دختر جوانی که با پیکان پدرش (که خودروی خدمت اداره ایست ), و در خیابان ورود ممنوع به سرعت می راند قصه ی اصلی را آغاز می کند . چرا اصلی ؟ چون دایره زنگی سرشار از داستان های کوتاه اما دقیق و درهم اما مجزاست که هر کدام بسیار منطقی ادامه یا آغاز دیگریست دختر جوان که دلشوره ی تعمیر پیکان پدر را دارد با نصاب ماهواره ( که تازه همان شب آشنا شده و دل پسر ساده دل را برده است ) وارد مجتمع شلوغ و شیر تو شیر دم عید و پر از برنامه ی سفر , می شوند و داستان شلوغ اما حسابگرانه ی دایره زنگی به راحتی جریانی جذاب را طی و روایت می کند .
صبحی که شیرین ( باران کوثری ) و محمد ( همان بازیگر تازه وارد که نامش یادم نیست ) برای تنظیم دیش ها و تامین هزینه ی سیصد هزار تومانی تعمیر پیکان پدر شیرین وارد ساختمان و در عین حال زندگی ساکنان مجتمع می شوند که چندان هم عادی نیستند و این روال پرداخت درست نویسنده در ادامه دادن به داستان شلوغ چند لایه ی دایره زنگی است .
از دیگر خلاقیت های شریفی نیا در انتخاب بازیگران , نیلوفر خوش خلق و امین حیایی ( با آتیه ) به عنوان زن و شوهر است که حقیقتا زن و شوهرند و این کمک بسیار زیادی برای بخت آور بوده است که در واقعی تر نشان دادن روابط زناشویی بی آنکه انگی نثارش شود بسیار زیاد دستش برای تماس های احتمالی جسمی باز است ( سو تفاهم نشود منظور نگارنده صرفا حرکاتی از قبیل هل دادن در بگو مگو و ... است )
تکرر ادرار بسیارزیاد دختر نجیب ؛
نکته جالب و باور پذیر داستان دایره زنگی نیاز مدام شیرین به توالت است که لحظه ای هم شکی به ذهن مخاطب نمی آید که این دخترمعصوم با چهره ی مظلوم با حرکات ظاهرا ناشی از بی دست و پایی اش , چیزی جز یک فرشته باشد .
شلوغی دلچسب ؛
باز تاکید می کنم که داستان فیلم با شلوغی دلچسبی که دارد , تشکیل شده است از قصه های کوتاهی که البته به تجزیه هر کدام به سر انجام می رسد اما خود قصه ای تمام و کمال است , همانند یک اثر اپیزودیک که تمامی اپیزود ها وحدت موضوع , شخصیت و حتی وحدت پرداخت دارند.
تلویزیون پیش از سینما ؛
زمانی که سریال " من یک مستاجرم " از تلویزیون پخش شد ( مجموعه ی موفقی که بسیاری از بازیگران را در ذهن بسیار فراموشکار مخاطب عام ماندگار کرد ) , هیچکدام از فیلمسازان موفق و صاحب سبک تولد یک فیلمساز موفق را پیش بینی نمی کردند مگر همسر بخت آور یعنی اصغر فرهادی و باید دید مجموعه ی در شهر که نخستین حضور مشترک این دو هنرمند در تلویزیون بوده است تا چه حد زاییده ی خلاقیت کدامیک است و در یک کلام کدامشان وامدار دیگری است که البته در اینگونه موارد معمولا خانم ها ترجیح می دهند پله ی نخست را به همسر پیشکش کنند . اما به هر روی قصه ی حساب شده , پر منطق اما شلوغ فیلم کار اصغر فرهادی است و جاذبه ی بصری و استفاده ی درست و آشنایی به جا با مدیوم سینما برای بروز تعلیق به جا و به موقع, کار پریسا بخت آور است , کارگردانی که بر عکس خیلی ها از تلویزیون راهی سینما شده است وظاهرا تجربه ی موفقی را هم پشت سر گذارده است .
اینها رفتنی اند ؛
شب – داخلی – خانه ی بهاره رهنما
به دلیل باد شدید و خوردن یکی از همسایه ها به سیم یک دیش ( گوهر خیر اندیش ) که مشغول جمع کردن لباس ها از روی بند رخت است , ارتباط بهاره با برنامه ی زنده ی تلویزیونی لس آنجلسی قطع می شود و او در حال که هنوز ارتباط تلفنی را برقرار دارد به سرعت سوار بر ماشین خود می شود تا در جایی دیگر مانند خانه ی دوستان برنامه را ببیند و شعر بند تنبانی اش را بخواند که پلیس راه برای مسدود شدن خیابان به دلیل افتادن یک درخت از شدت باد در وسط خیابان او را نگه می دارد و او این کلمه را می گوید که ؛ پلیس داره میاد و من باید قطع کنم .
تماس ها با آپارتمان او آغاز می شود . مدام پیام های پر سوز و گداز که فلانی ما پشتتیم و شبکه های مختلف لس آنجلسی کوبیدن نظام را آغاز می کنند و یک مجری با بغض می گوید : عزیزم ما با توایم و هیچ کاری نمی تونیم بکنیم جز اینکه برات دعا کنیم و نگارنده , هم خودش بسیار خندید و هم , گواه قهقهه های مخاطبان بود و خنده ها اشک در چشم آورد که مجری دوم با بغض بیشتر گفت اینا ...اینا با عشق مشکل دارن اما جوون ما با توایم و برات دعا می کنیم دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم ( این هم ادای دین به شاملوی بزرگ ) و به زعم من نگارنده قهقهه ها گواه این است که دست لس آنجلسی ها برای مخاطب عام هم رو شده است . همراهانی که در حرف با ما هستند اما 5-6 هزار مایل با ما فاصله دارند و خیال می کنند در ایران دلار هنوز 7 تومان است .
باز در ادامه و در فردای آن شب قطع ارتباط , خاله , عمه و عمو و دایی , دوست و آشنا از اینور و آنور تماس می گیرند و پیام می گذارند تا ببینند به قول خودشان دژخیمان نظام ایران اسلامی چه بر سر عزیز دلشان آورده است ( البته با انتخاب به جا و بازی درست رهنما )
شخصیت جذاب و جالب و برگ برنده ی دیگر بخت آور جناب سرهنگی است که مدام سو گند و قسم از بار و بنه بیرون می آورد که : اینا رفتنی اند ( حالا منظور از اینا کیست که 27 – 28 – 30 سال است خیلی ها معتقدند اینا رفتنی اند , ا... اعلم ؟!!؟
شیطان هم یک فرشته بود ؛
روز – پشت بام مجتمع – داخلی
محمد ( همان بازیگر تازه وارد ) پولی را که از مشتری اش ( یعنی بهاره رهنما ) گرفته است به باران می دهد و باران با همان معصومیت که از آغاز فیلم به یدک می کشد از گرفتن پول سر باز می زند .
ادامه - روز – باز پشت بام مجتمع
باران کوثری ( مثلا شیرین ) و نیما شاهرخ شاهی ( بهرام ) حاضران صحنه اند و باران به ظاهر غمگین نشسته است لبه ی پشت بام و نیما به او می گوید که برای تعمیر ماشین اداره ی پدرش چه قدر نیاز دارد که باران با انگشتان 300 هزار تومان را نشان داده و می گوید . قرار می شود فرشته خانم ظاهرا نجیب دیالوگ های فیلم کوتاه نیما را که با صدا اما تصویر نا واضح خواهرش گفته شده است ونقش, نقش یک فاحشه بوده است , پدر نیما یعنی عبدا... زاده ی فیلم رگ گردنی شده است و فیلم را توقیف کرده است که اگر صدا توسط باران تصحیح شود نیما هم 300 هزار را خواهد سلفید
برگ برنده ی به جا ؛
باران و نیما با ماشین پدر شیرین ( باران ) می روند تا صداها را ضبط کنند و این ده دقیقه ی پایانی و برگ برنده ی کارگردان است در ایجاد تعلیق به جا .
دختر اصرار می کند باید از پدرش اجازه بگیرد سرکوچه ای ماشین را نگه می دارند تا او برود و از پدر اجازه بگیرد و تازه قفل ها باز می شوند ؛
به وقت پیاده شدن 300 هزار بهرام را در کیف می گذارد و مخاطب تازه گشادی کلاهی را که این ستاره ی کاردان متولد 64 بر سرش گذاشته است , حس می کند .
توالت توالت توالت نازنین ؛
زمانی که باران محتویات کیفش را ( در پژو 206 حامد بهداد که خیال می کند او را تور زده است و رفته است تا پاسخ پلیس راهنمایی و رانندگی را بدهد ) خالی می کند راز تکرر ادرار بسیار او برملا می شود ؛ که کیف خانم نجیب پر از سکه , تراول , جواهر و حتی گوشی موبایل است .
اما بخت آور همینجا دست از سر تماشاگرش بر نمی دارد و او را به سادگی روانه ی خانه نمی کند که این قصه باید که در ذهن مخاطب ادامه یابد .
روز – خیابان – داخلی
نمای سوار شدن باران بر اتوبوس شرکت واحد پس از رها کردن پژوی حامد بهداد در گوشه خیابان و حمل آن با جرثقیل به موازات اتوبوس در حرکت و صدای مامور کنترل ترافیک که پای مانیتور نشسته است مبنی بر دستور توقف اتوبوس در نخستین فرصت , محمد که سوگند خوران سوار بر ماشین پلیس در حال انتقال به کلانتری به جرم مشارکت در سرقت پیکان ( مثلا اداره ی پدر شیرین ) و ( مثلا ) شیرین که سر خوش از سرقت های کلان 24 ساعته اخیرش لب خند بر لب دارد .
تیتراژ و هزار و یک ادامه در ذهن من مخاطب و یک چیز فقط یک چیز ؛ به خدا شیطان , او هم یک فرشته بود