تبليغاتX
در باب شعر و شاعری
اینجا، رویا ، خیال ، خواب ، وفا هم اجاره ای است ./.( هذیان های افلیج مجنون در اوج هوشیاری )
 داستان من...
تقدیم به رزیدنت های بخش جراحی مغز و اعصاب بیمارستان امام خمینی تهران و تمامی پرستاران مهربان و دوست داشتنی شان از جمله خانم ها رستمی ، شیخی ، معانی ، احسانی ،  قاسمی و خواهر خوبم خانم شهبازی
 
 
 کسانی که قصد خواندن این داستان نسبتا بلند را دارند بهتر است سیو اش کنند و بعدا با حوصله بخوانند اگر نه گمان کنم باید دو سه روزی کانکت باشند
 

من یک افلیجم، اما سوگند می خورم که این نوشته خاطرات معلولیتم نیست

 

تا نود مي شمارم


خداداد شهرستاني

به جاي مقدمه
« تا نود مي شمارم » داستان من است. تاكيد مي كنم؛ داستان من و نه خاطراتم، البته جاهايي شايد از واقعيت وام گرفته ام كه اين مشخصه تمامي داستان هاست اما اين ذهنيت را كه يكسره خاطره است به تمامي مردود مي دانم. نام هايي كه در اين داستان مي آيد به تمامي ساختگي هستند، البته آدم هاي داستان شايد در واقعيت هم حاضر باشند، اما با تاكيد هرگونه تشابهي را رد مي كنم و باز تكرار مي كنم؛ « تا نود مي شمارم » داستان من است و نه خاطرات من اما تشابهاتي با واقعيت را رد نمي كنم.
« تا نود مي شمارم »
 خواب مي بينم. در خواب احساس ناتواني مي كنم. در گوشه ای تاریک افتاده ام كه هيچ چيز را نمي بينم. مه و تاريكي با هم پيوسته شده اند، به همين علت است كه نمي توانم چيزي را ببينم و بفهمم كجا هستم. از دور نوري مي بينم كه نزديك و نزديك تر مي شود وقتي كه به چند متري ام مي رسد، مي فهمم چيست؛ با اينكه همه جا تاريكي مطلق است اما رنگ سبزشان را تشخيص مي دهم؛ سه سوار سبزپوش با كلاه خود و زره و تمامي ابزار جنگ. سعي مي كنم برخيزم اما بي فايده است سوارها نزديك تر مي شوند و آن كه وسط دو سوار ديگر است به سويم دست دراز مي كند، چهره شان را نمي توانم ببينم. نمي دانم حرف مي زند يا نه، اما دستم را مي گيرد و بلندم مي كند. از خواب مي پرم. داداش كوچيكه در كنارم است. يك چشمم را پانسمان كرده و بسته اند. به آرامي مي گويد: « ببين مادر بيمارستانيم تو يك ماه در كما بوده اي. تصادف كرده اي. زياد سعي نكن چون نمي توني بدنت را تكان بدي، آرام چشمم را مي بندم و دوباره به خواب مي روم. من يك ماه در كما بوده ام.
نور روز چشمهاي بسته ام را مي آزارد و بر پلك هايم سنگيني مي كند، سردم است. صدايي مدام آرامشم را بر هم مي زند و نمي گذارد بخوابم؛ يكي از همان پرستارهاي وراج، گوشي تلفن مانند آهن ربا كه آهن را جذب مي كند به دستش چسبيده است. از وقتي صبح شده و فكر مي كنم شيفتش آغاز شده است يكسره گوشي تلفن در دستش بوده است و مشغول وراجي بوده است. سوزني كه در دست چپم فرو كرده اند تا محتويات سرم را به رگم برساند، آزارم مي دهد. هرچه صدايش مي كنم، آن قدر صدايم ضعيف است و آن قدر غرق وراجي است كه نمي شود. حلقم پر است از لوله هايي كه از بيني ام براي رساندن غذا به معده ام فرو كرده اند و از بيني داخل شده و از حلقم به معده ام رفته است. صدايم به زور به گوش كسي مي رسد. از بي توجهي پرستار اعصابم خورد مي شود و با دست راستم چنگ مي اندازم و سوزن سرم را از دست چپم خارج مي كنم. دستم به پايه سرم مي خورد و مي افتد. پرستار وراج متوجه مي شود و با عصبانيت به سويم مي آيد. غرولند كنان يك سيلي نثارم مي كند و دستم را نيشگون مي گيرد. دوباره سوزن را فرو مي كند در دستم و براي اين كه دوباره آن را نكنم، دست راستم را به لبه تخت مي بندد. به صورتش نگاه مي كنم، چه قدر زشت و بدتركيب است. با خودم فكر مي كنم؛ كدام ابلهي ممكن است با او ازدواج كند. سياه است و گنده، مثل گوريل ماده.
از مدت زماني كه در بخش آي سي يو بستري بودم، چيز زيادي به ياد ندارم، شايد به اين دليل كه پس از به هوش آمدن و بيرون آمدن از كما، پنج يا شش روز بيشتر آن جا نبودم. فقط تصاوير مبهمي در خاطرم مانده است و البته مادرم مي گويد كه آن جا را به اين دليل آن قدر سرد نگه مي داشتند كه سرما باعث شود، بيماراني همچون من كه در كما بوده ام، به هوش بيايند. راستش از گفتن آن چه مي خواهم بگويم، قدري خجالت مي كشم؛ چون صدايم به سختي به نيم متري ام مي رسيد، با برادرم قرار گذاشته بوديم، يعني او اين گونه پيشنهاد داده بود و من پذيرفته بودم، زماني كه ادرار داشتم، انگشت سبابه دست راستم را نشان بدهم و با عرض معذرت اگر آن يكي را داشتم، دو انگشتم را نشان بدهم كه او بداند ظرف ادرار يا لگن، كداميك را بياورد. گاهي اوقات كه فكرش را مي كنم كه اگر من به جاي برادرم بودم ، خيلي بدم مي آمد و سختم مي شد كه زير كسي لگن بگذارم يا پس از انجام كار، لگن را بردارم و باسن آن شخص را تميز كنم من از اين بابت خيلي مديون برادرم هستم كه روزي چندبار ظرف ادرار را مي آورد و مي برد، روزي دوسه بار زيرم لگن مي گذاشت و مرا تميز مي كرد و هر روز هم مرا، در حالي كه نمي توانستم از روي تخت تكان بخورم، حمام مي كرد و همه جايم را مي شست. فقط كتك هايي را كه از آن پرستار، كه بيشتر شبيه مادر فولاد زره بود تا پرستار، به خوبي به ياد دارم. گاهي وقت ها براي آن كه بيشتر اذيتش بكنم، حتي اگر سوزن سرم اذيتم نمي كرد، از سر لجبازي هم كه شده بود، سوزن را مي كشيدم و پايه سرم را مي انداختم و تا آن گوريل به خودش مي آمد، پتو، ملحفه و تختم، غرق در خون مي شد و كلي از عصبانيت گوريل به وجد مي آمدم و اصلا اهميتي نمي دادم كه بعدش قرار است سيلي بخورم يا دستم را به تخت ببندد.
تمام تنم سوراخ، سوراخ شده بود. آن قدر با سوزن سرم دستم را سوراخ كرده بودند و آن قدر رگ هايم گم مي شد و بسته شده بود كه در دستم حتي يك رگ براي فروكردن سوزن پيدا نمي كردند و به رگهاي ساق پايم متوسل شدند و بعد از چند روز همان اتفاق براي پايم افتاد و ديگر طاقتم طاق شده بود، فكرش را بكنيد، حالا ديگر در گردنم به دنبال رگ مي گشتند و به پيشانيم سرم وصل مي كردند و چه قدر درد داشت، چون پرستار احمق به جاي آن كه اول رگ را پيدا كند و بعد سوزن را وارد كند اول سوزن را وارد بدنم مي كرد و بعد با عقب و جلو و چپ و راست كردن سر سوزن به دنبال رگ مي گشت و گاهي اوقات براي وصل كردن يك سرم ده، يازده جا سوراخ مي شد و من آش و لاش، تازه اين براي نيمي از سرم بود. نيمه هاي سرم رگ بسته مي شد و من بيچاره مي بايستي يازده بار ديگر سوراخ مي شدم و بيست و دو بار سوراخ شدن براي زماني بود كه خوابم مي برد چون اگر در خواب ناخواسته سرم را تكان مي دادم و سوزن از رگ خارج مي شد هم يازده بار ديگر سوراخ مي شدم و هم براي خوني شدن ملحفه كلي فحش و فضيحت نثارم مي شد. پرستاري بود كه در نبودش به او پرستار كوچولو مي گفتم. صورت كوچكي داشت با دو رشته ابروي پيوندي كه در حالت عادي هم آن قدر خطوطش صاف و منظم بود كه هيچ نيازي به آرايش كردن و منظم كردن نداشت و هيچ موي زايدي در رشته ابروانش نبود و در نظر اول كه او را مي ديدي خيال مي كردي صافي و نظم خطوط ابروانش حاصل كار آرايشگر است. خال كوچكي هم بالاي لب و زير بيني عروسكي اش داشت. اين دختر آن قدر ظريف و شكننده بود كه با كوچكترين كلامي كه از بي ادبي به او گفته مي شد، به سرعت چشمان زيبايش قرمز مي شد و بغض مي كرد كه هر كسي را با هر ميزان ادب از كلامش ، پشيمان مي كرد . پرستار كوچولو ، خيلي خوب و به سرعت رگ نداشته مرا پيدا مي كرد و سرم را وصل يا آمپول را تزريق مي كرد، مانند پرستار لاغراندام ديگري كه الان نامش را به ياد ندارم. او هم بسيار سريع و با مهرباني كار تزريق را انجام مي داد. همه شان مرا با نام كوچك مي خوانند و رفتارشان حاكي از اين مطلب بود كه دوستم دارند، گويي آن ها هم، مانند خانواده ام، بسيار خوشحال بودند كه از عزراييل گريخته بودم و از كما بيرون آمده بودم و خلاصه مرگ را جواب كرده بودم. آن قدر در بيمارستان مانده بودم كه پرستاران را از صدا كه هيچ از ضرباهنگ كفش هايشان مي شناختم. ده روز پس از به هوش آمدن بود كه پنهان از چشم ديگران، پانسمان چشم چپم را برداشتم و زماني كه در آينه اي كه در 2 ـ 3 متري كنار تختم در بالاي دستشويي به ديوار بود، خودم را ديدم. تازه فهميدم چه بلايي بر سرم آمده بو د و خنده هاي ناتمامم جايش را به اشك و بعضي پنهاني داد؛ چشم چپم از ضربه اي كه به سرم وارد شده بود، دچار انحراف شده بود و به بيان ساده تر، من آن موقع يك چپ چشم بودم. دلم شكسته بود و دلم براي خودم مي سوخت؛ آخر چرا آن بلا بايد بر سر من مي آمد و دست و پاي چپم فلج مي شد و چشمم هم چپ مي شد.
در باز شد و يك مامور پليس با جواني حدودا سي و دو سه ساله وارد شدند. با آن كه هنوز حالم كاملا خوب نشده بود اما به خوبي متوجه شدم كه جوان به طوري محسوس مي لرزيد. گروهباني كه پس از دقت در درجه هاي روي سرشانه اش فهميدم، رتبه نظامي اش چيست، به آرامي سرش را نزد يك گوشم كرد و پرسيد؛ اين آقا را مي شناسي؟ و من پاسخ دادم؛ نه. در اين هنگام دوباره در اتاق باز شد و مرد جوان سي و چهار ، پنج ساله وارد شد با آن كه از او هيچ نمي دانستم ، به سرعت فهميدم از آن هفت خط هاي روزگار است . بي آن كه سلام بدهد، از جواني كه پيش از او وارد شده بود، پرسيد؛ چي شد؟ شناختت و به محض شنيدن پاسخ، گفت؛ ديديد من كه گفتم، اشتباه كرديد، حسن كه از روز اول گفت يه موتوريه. كه برادرم جوش آورد . يقه اش را گرفت و گفت ؛ مرد حسابي، مگه با اسكول طرفي؟ اسماعيل دوستم كه براي عيادت آمده بود كلام برادرم را ادامه داد كه؛ مثل اين كه يه چيزي هم بدهكار شديم، زده جوون مردم رو لت و پار كرده، هفت، هشت، ده نفر غريبه شماره ماشينو به 110 گفتن، اونوقت ميگي كار اين نبوده، آخه مشتي، اين جوري كه اين هفت، هشت متر پرت شده رو هوا، اگه موتوري بود كه خودش در جا مرده بود. ب …ه … يه چي بديم سرونه …. دختر خونه مي زنم، بالا، پايينتو يكي يكي مي كنما و يكباره متوجه حضور مادرم شد و گفت؛ شرمنده حاج خانوم
بي ادبي كرديم، آخه يه دروغاي شاخداري ميگن كه آدم جوش مياره. مامور كلانتري به خنده افتاده بود و براي اينكه ديگران متوجه نشوند، دستش را جلوي دهانش گرفته بود كه يكباره نگاهش بامن تلاقي كرد و خنده اش را نيمه كاره فرو داد. حس كردم، دلش برايم سوخت و خودم هم دلم براي خودم سوخت. خوشبختانه قاضي پرونده، موهايش را در آسياب سفيد نكرده بود و دستور داد، براي روشن شدن موضوع، ماشين متهم توسط كارشناسان دادگستري بررسي شود.
آن جوان كه مرا به اين حال و روز انداخته است يك سند براي ضمانت در گروي دادگستري گذاشته است و راست، راست، براي خودش مي چرخد. تا آن روزها، هر كسي از خانه نشيني و زمين گير شدن اجباري سخن مي گفت، چيز زيادي متوجه نمي شدم و فقط با تكان دادن كله سه مني ام وانمود مي كردم كه مي فهمم اما به اندازه يك بز هم نمي فهميدم. اما به درستي كه « شنيدن كي بود مانند ديدن» مدام تحقير مي شدم و كافي بود كمي در ورزش و حركاتي كه پزشك هاي معالجم، تجويز كرده بودند، كمي تنبلي كنم تا هر آن چه فحش و فضيحت درد نيا بود بارم كنند، در همين كافي بود به ظرف ادرار يا لگن نياز پيدا كنم ، آن وقت ديگر بايد خدا به داد مي رسيد. در يك ماهي كه در كما بودم به مجاري ادرارم سوند وصل كرده بودند كه ادرار خارج شده از مجاري را يكراست به كيسه اي كه در انتهاي شلنگ متصل به بدنم منتقل مي كرد. سوندي وصل بود، مثانه ام را تنبل كرده بود به طوري كه از زماني كه احساس نياز به ظرف ادرار مي كردم، برادر يا مادرم فقط 7 تا 10 ثانيه فرصت داشتند، ظرف را برايم بياورند، اگر نه شلوارم، ملحفه،تخت و همه چيزهايي كه به دليلي با من در تماس بودند، خيس و بدبو مي شدند و پس از آن هم، فحش و ناله و نفرين و چپ چپ نگاه كردن خدمه بخش كه مجبور بودند پتو، ملحفه و احيانا تشك عوض كنند و نگاه هاي ترحم آميز پرستاران، بيماران هم اتاقي و خلاصه هر كسي كه در اتاق بود و اتفاقي به اتاق سري مي زد.
در تخت كناري ام يك پيرمرد ترك زبان ترياكي بود كه كمرش را عمل كرده بود تا از دست ديسك كمر راحت شود. زماني كه پسرش دير مي آمد و به قول معروف؛ جنسش دير مي رسيد، شروع مي كرد به فحش دادن به پسرش و تحملش اعصاب پولادين مي خواست. پسر كه نبود، از جايش تكان مي خورد، از تختش پايين مي آمد به راهرو سرك مي كشيد و حتي گاهي از شدت خماري تا پله هاي ابتداي بخش كه حياط را به راهروي بخش جراحي مغز و اعصاب متصل مي كرد سري مي زد. حياط بيمارستان خيلي وسيع بود، به طوري كه فرودگاهي كه با رنگ زرد براي فرود هلي كوپترهاي امداد تعبيه كرده بودند، در برابر وسعت حياط بزرگ بيمارستان، اصلا به چشم نمي آمد و با نگاهي سرسري به ماشين هاي پارك شده در حياط بيمارستان هر بيننده اي به سرعت به ياد پاركينگ بيهقي مي افتاد. در كنار پله ها كه براي سهولت در بالا و پايين رفتن از آن، بسيار كم ارتفاع ساخته شده بود، يك مسير شيب دار تعبيه شده بود كه با ويلچر به آساني مي شد به ساختمان وارد و از آن خارج شد. پرستارها به اين دليل دوستم داشتند كه فكر كنم، هيچ وقت احساس نمي كردند من مردي نا محرم و هم جنسشان نيستم. زماني كه فشارم را مي گرفتند يا مي خواستند، سوزن درون رگم فرو كنند آن قدر راحت دستم را مي گرفتند و آن قدر دوستانه لمسم مي كردند كه گويي دست پدرشان يه برادرشان را گرفته بودند، در حالي كه درباره ديگر مردان، خودم شاهد بودم كه اصلا راحت نبودند. من هم دوستشان داشتم و براي بيشترشان اسم گذاشته بودم. گاهي در رويايم ساعت ها با آن ها گپ مي زدم، برايشان درددل مي كردم، به درددلشان گوش مي دادم، در آغوششان مي گريستم و سر بر شانه ام مي گريستند، البته نه همه شان.
بعد از دو ماه بيماري، كلي تپل مپل شده بودم و به قول معروف؛ آب زير پوستم افتاده بود. آن موقع، آبجي بزرگه هنوز طلاق نگرفته بود و در تهران زندگي مي كرد. مادر گفت؛ حالا كه رو به راه شده اي بريم سري به او بزنيم. از اين هايي كه مي گويم، هيچكدام را خودم به ياد ندارم بلكه مادرم برايم گفته است. مادر گفته بود كه نيازي به بليط گرفتن نيست. همينطور برويم، ماشين خالي پيدا كنيم و سوار شويم و از من كه نه بايد بليط بگيريم حتما چون بليط بيمه دارد و اگر اتوبوس در ميانه راه تصادف كند اگر بليط نداشته باشيم، شامل بيمه اتوبوس نمي شويم. مادر مي گويد؛ با بليط سوار اتوبوس شدن همانا و بي خوابي تا ساعت 2 بامداد همانا، چرا كه اولين ساعتي كه تعاوني مسافربري براي تهران، جا داشت، ساعت دو بامداد بود و خلاصه كه ساعت 2 بامداد براي رفتن به تهران سوار اتوبوس شديم. ساعت 5/6 صبح كه به تهران رسيده بوديم و يكي دو ساعت بعد به خانه خواهرم. من كه چيزي به ياد ندارم اما ظهر همان روز از خانه آبجي بزرگه بيرون رفته بودم و در پاسخ مادرم گفته بودم، براي ديدن يكي از دوستان قديمي به پونك مي روم. ساعت 30/22 كسي با خانه خواهرم تماس مي گيرد كه بله، شماره را از داخل موبايل من پيدا كرده است و توضيح داده بود كه من با چند نفر درگير شده ام و كارمان به جهت زخمي شدن دست و پا به بيمارستان امام خميني كشيده است. مادر و خواهر از همه جا بي خبر تا به بيمارستان مي رسند ساعت 1 بامداد روز بعد بوده است. همان لحظه كه به اورژانس بيمارستان وارد مي شوند مرا با سر باندپيچي شده كه به قول مادرم اندازه يك خربزه شده بوده است، از اتاق عمل بيرون مي آورند. مادر بيچاره كه از شدت دستپاچگي به لكنت افاتاده بوده است ميپرد جلوي تخت چرخدار من كه در حركت بوده است و مي پرسد؛ اسد، ا… س...د چش شده، كه يكي از پزشكان مي گويد: خانوم جون شما دعا كن زنده بمونه، چي شده اش پيشكش و آب پاكي را روي دست مادر بيچاره ام مي ريزد. مادر تعريف مي كند كه خدا را شكر شوهر آبجي بزرگه كه حالا آبجي را طلاق داده است، آن روز ظهر پيش از تصادف من را ديده بود كه تپل و سرحال بودم، ديده بود اگر نه معلوم نبود پس از دو سه روز كه در كما بودم و به زحمت وزنم به چهل كيلو مي رسيد، چه حرف هايي برايم در مي آورد. از شدت خوني كه ازم رفته بود، آب شده بودم حالا هر وقت كه از آن روزها سخني به ميان مي آيد، فورا كت و شلواري را كه يك ماه پيش از تصادف خريده بودم و هنگام عمل با قيچي، چاك، چاكش كرده بودند، مي آ ورد كه مملو از خون خشك شده است و توضيح مي دهد كه براي فراموش نكردن و ياد آوري آن روزهاي خفت بار نگهش داشته است. تصادف من در ميدان انقلاب بوده است و من گفته بودم؛ به پونك مي روم و اين معمايي شده است براي همه مان كه من چه طور از ميدان انقلاب سر در آورده بودم. از كما كه بيرون آمدم، سمت چپ سرم جمجمه نداشت چون آن قسمت از جمجمه ام شكسته بود و در عمل، قسمتي از رانم را شكافته بودند و براي آن كه جمجمه ام سالم و زنده بماند آن را در شكافي كه در رانم به وجود آورده بودند، قرار داده بودند. به سمت چپ سرم كه دست مي زدم مثل بادكنكي بود كه تا نيمه بادش كرده بودند يا بهتر است بگويم كمي آب درونش ريخته بودند دردي نداشت، زماني كه به سرم دست مي زدم اما دكتر مي گفت بايد خيلي مواظب باشم تا ضربه اي به آن وارد نشود، خصوصا با يك شي تيز، كه آن وقت پوستم سوراخ مي شد و مغزم دچار آسيب شديد مي شد و ممكن بود حتي بميرم. تا نود مي شمردم. از روزي كه به هوش آمده بودم يك قرار عجيب و غريب، با خودم گذاشته بودم و يك وسواس خاص پيدا كرده بودم؛ وسواس شمردن. اگر چيزي را مي خواستم يا نمي خواستم كه كاري اانجام شود، تا نود مي شمردم و دل خوش بودم به اين خيال كه اگر تا نود بشمارم و چيزي پيش بيايد يا نه، آن كار انجام مي شود يا انجام نمي شود و هميشه هم سرافكنده مي شدم، اما باز هم مي شمردم و اين كار برايم مانند عادت و اعتياد شده بود. دلهره و تشويش دست از سرم بر نمي داشت و مدام منتظر يك پيش آمد خوب يا بد بودم. گاهي اوقات چندين بار تا نود مي شمردم و هيچ اتفاقي نمي افتاد اما باز هم مي شمردم. پس از دو ماه و نيم بستري بودن در بيمارستان براي بار دوم عملم كردند و جمجمه را از درون رانم به جاي اصلي اش باز گرداندند. ده روز كه گذشت، مرخص شدم و اين برايم بهترين خبر دنيا بود اما خبر بدي هم وجود داشت؛ 2450000 تومان بابت تسويه حساب با بيمارستان بايد به حسابداري مي پرداختيم و ما آه در بساط نداشتيم. مانند زنداني ها شده بودم. حضور اجباري در بخش جراحي مغز و اعصاب به شدت آزارم مي داد، اما نمي توانستيم كاري بكنيم. حتي پرسنل بخش هم با ما ابراز همدردي مي كردند. مادرم بارها نزد رييس حسابداري رفت و هر بار من نزديك به بيست دفعه تا نود شمردم اما وقتي بر مي گشت، چشمان قرمزش به من يادآوري مي كرد كه فرمول شمردنم بي فايده بوده است. شايد به اين دليل به آن فرمول عادت كرده بودم كه چندين بار براي موضوعات بي اهميت كه آن چنان اهميتي نداشت، جواب داده بود و شرايط به دلخواه من پيش رفته بود و مرا به آن فرمول وابسته كرده بود. به هرحال باز هم مي شمردم گويي معجزه اي را انتظار مي كشيدم و عود نود كليد قفل آن معجزه بود. چند روز پيش از عمل دوم، زمان آن بود كه بخيه هاي سر و پايم را بكشند. پرستاري كه بايد بخيه ها را مي كشيد يا آن قدر ناشي بود و يا خيلي خودپسند و بي توجه كه تا تمامي نخ هاي بخيه را از داخل پوستم بيرون آورد به جان كندن افتادم. خجالت مي كشيدم كه اعتراض كنم، تازه يكبار هم كه ناخودآگاه، يك كوچك گفتم، چنان تحقيرآميز و با ترشرويي نگاهم كرد كه گويي گناه كبيره انجام داده بودم و بعد هم شروع كرد به نيش و كنايه زدن كه اي بابا چه قدر نازك نارنجي هستي، به تو هم مي گويند مرد؟ آن قدر وراجي كرد كه دوست داشتم خرخره اش را بجوم اما باز هم چيزي نگفتم و آن قدر كار غلطش را ادامه داد كه از شدت درد، اشك توي چشم هايم جمع شد و خودش فهميد چه قدر درد مي كشم و لالماني گرفت. زماني كه براي بار دوم به اتاق عمل مي بردنم خدا خدا مي كردم اين آخرين عملم باشد و اگر نه، زير اين عمل بميرم؛ يك شب پيش از عمل براي آن كه تمام محتويات معده و روده تخليه شود، بايد يك شيشه روغن كرچك را سر مي كشيدم. آخ چه قدر بدمزه بود؛ عينهو زهرمار. براي آن كه زودتر از شر مزه گهش خلاص شوم يك ليوان چاي شيرين نسبتا سرد كنارم گذاشته بودم و به محض سر كشيدن روغن كرچك، چايي را يك نفس خوردم. آن قدر شيرينش كرده بودم كه از شدت شيريني چاي، به سرفه افتادم، اما به هرحال مزه روغن را به سرعت از بين برد. بيچاره آن هايي كه از سر بي تجربگي و نا آگاهي، روغن را قلپ قلپ مي خورند. حتي تصورش حالم را بر هم مي زند. از اتاق عمل چيز زيادي به ياد ندارم به جز، ديوارهايي كه تا سقف با كاشي هاي سبز رنگ پوشانده شده بود؛ سبز روشن يا همان مغز پسته اي. به محض آن كه با تخت چرخدار به اتاق عمل بردنم و با كلي زحمت و فعاليت، روي تخت ديگري خوابيدم. چون به وقت عمل بايد لخت مادرزاد بشوي و فقط يك شبهه لباس سبزرنگ كه به سختي تا ران هايت مي رسد و فقط با دو تا بند جانبي عقب و جلويش به هم وصل مي شود در حقيقت پارچه يك تكه اي را در نظر بگيريد كه در نيمه طول و عرضش يك سوراخ براي سرت گذاشته اند و در قسمت كمر هم با دو بند ، جلو و عقبش را به هم مي بندند. مسوول بيهوشي خيلي دقيق و فرز و كاربلد بود، چون با نخستين سوزني كه در دستم فرو كرد رگم را پيدا كرد و بعد هم صفحه دايره اي شكل بزرگي كه سطحش مملو از نورافكن بود شوخي هاي دكترها و شمارش از يك تا … ديگر چيزي نفهميدم .
ـ مي گم رحيم، يه كاري مي خوام بكنم، اجازه مي دي؟
ـ چه كاري اسد آقا، شما امر كن
ـ مي گم اگه مايلي، يه دوره كلاس فشرده فارسي برات بذارم
ناگهان اتاق مثل بمبي از خنده هاي ديگران منفجر مي شود. رحيم كه تازه فهميده چه كلفتي بارش كرده ام، چپ چپ نگاهم و به تركي، چيزي بلغور مي كند، به گمانم فحش مي دهد و اين خنده                 ران در اتاق را دو چندان مي كند اما اهميت نمي دهم و اين موضوع، بيشتر عصبانيش مي كند. رحيم، هم اتاقي ام در تخت كناري، يك ترك تمام عيار از آن هشت سيلندرها. رحيم براي عمل ديسك كمر به بيمارستان آمده است. برادر كوچكم، هركس كه از بيماري رحيم مي پرسد، بلافاصله پاسخ مي دهد؛ هيچ چي بي تربيت، از اون سي دي هاي بي ادبي نگاه كرده، اونم زياد پرسشگر، مي خندد و رحيم كه هيچ نفهميده، اما از خنده ديگران، باز دلخور شده است، دوباره زير لب به تركي، فحشي نثار داداش كوچيكه مي كند.
***
ـ آفرين آقا اسد، اينو از كجا فهميدي؟
مي پرسم چطور مگه؟
ـ آخه منم تو خونه به اصغر مي گم بلبل. اين را همسر اصغر مي گويد؛ زن ديگر هم اتاقي ام كه ساكن تخت آخري و سومي اتاق است بنكدار لوازم صوتي و تصويري است. الان به يادم نمي آيد كه نمايندگي كدام شركت و ساخت كجاست، نسبت سنش و شغلي كه دارد، به نظر مي آيد آدم تيز و بزي است. نمايندگي يك شركت مطرح و معروف، آن هم با اين سن و سال، در ابر شهري مثل تهران، كار فوق العاده اي است و فقط از عهده يك جوان بچه كاسب بر مي آيد. جالب اين است كه اصلا بابا و قوم و خويش مايه داري، در كار نيست و اگر هم پول و پله اي در كار باشد كه هست، يعني اينكه بايد برايش لنگ انداخت و دست مريزاد بهش گفت. داداش كوچيكه هرچه مزخرف و دري وري گفت بلف است و به ياد مي آورد، نثارم مي كند. كار هر روزمان است. دكتر خير نديده، يك كلام گفت: براي بهتر شدن دست و پاي چپش بايد صبح به صبح راه برود و ورزش كند، اين برادر بي شعور هم صبح به صبح، هنوز در خوابند كه مجبورم مي كند طول راهروي طولاني بخش را مدام بروم و بيايم و تازه به پله ها هم كه مي رسيم، گير سه پيچ مي دهد كه بايد تا طبقه پنجم برويمبالا و بيايم پايين. به سختي پاي چپم را تكان مي دهم. براي آن كه دمپايي از پاي چپم كه هيچ كنترل و تسلطي بر انگشتان، مچ و هيچ كجايش ندارم، يك باند چند لايه كه پيچانده اش و مانند طناب شده است از سمت چپ دمپايي گره داده و از پشت مچ پايم بسته است به طرف ديگر يعني سمت راست دمپايي. به زحمت پاي چپم را جلو و عقب مي برم و هيچ گونه تعادلي ندارم. كافي است، دستم را رها كند تا با مخ زمين بخورم. مادر حمايتش مي كند و او هم به بهانه ورزش هركار كه دلش مي خواهد مي كند و با اينكه سال ها از من كوچكتر است، هرجور كه دلش مي خواهد و به قول معروف؛ هرجور حال مي كند از من سواري مي گيرد. تا سرم نيامده بود، مفهوم اين مثل را كه مي گويند: آدم هزاربار از اسب بيفتد اما يكبار از اصل نيفتد را نمي فهميدم. حالا خوب متوجه منظور نگارنده مثل مي شوم. من پس از هفدهم اسفندماه 1382 از اصل افتادم. خدا آخر و عاقبتم را به خير كند.
***
چشم چپم، انحرافش برطرف شده است. به راحتي مي توانم بدوم. حسابي دلي از عزا در مي آورم و به جبران تمامي روزهايي كه نمي توانستم بدوم، دويدم. دويدم. دويدم. همه پرستارها و اهالي بخش، با حيرت و ناباوري نگاهم مي كردند. چشمانم را باز كردم، اتاق مملو از دكتر و پرستار و خدمه بخش بود كه با ناباوري به من نگاه مي كردند. مادر با چادرش، رويش را گرفته بود و آرام و بي صدا اشك مي ريخت. دلم برايش سوخت. ملحفه را روي صورتم كشيدم و گريه امانم نداد. خواب ديده بودم و احيانا سروصدايم در خواب باعث شده بود همه به اتاق بيايند.
***
مي خندم، مي خندم، مي خندم. هزار بار مي خندم. اصلا نمي توانم جلوي خنده ام را بگيرم. در حال خنديدن نگران مي شوم؛ نكند در آينده هم نتوانم وقتي كسي خالي بندي مي كند، جلوي خنده ام را بگيرم؛ 1 ـ 2 ـ سه ـ چهار در دلم شروع مي كنم به شمردن اما باز خنده ام بند نمي آيد سه بار تا نود مي شمارم اما هيچ اتفاقي نمي افتد. باز مي شمارم. فكر مي كنند ديوانه شده ام. به گريه مي افتم اما جرات اعتراض ندارم.
***
عاقبت آزاد مي شوم. چند روزي است كه به خانه آمده ايم. خانه مان يك لحظه خالي نمي شود. يادم مي رود كه فلج شده ام. خوشحالم از اين كه دورم شلوغ است. من مركز توجه همه هستم. خوشحالم كه تصادف كرده ام تا پيش از تصادف رابطه ام با همه قطع بود. قهر بوديم. براي آمدن هر كسي كافيست يك بار تا نود بشمارم تا پيدايش شود. خوشحالم. خوشحالم. مي خندم. مي خندم. مي خندم. خوشحالم كه تصادف كرده ام.
***
بيست، بيست پنج روز است كه مرخص شده ام و در خانه ام. سه روز اول را در خانه آبجي بزرگه بوديم. حسابي وضع زندگيش عوض شده بود. شوهر نامردش، عاقبت تن به كار داده بود. آبجي بزرگه چند تا از موهايش سفيد شده است. خانه شان خيلي بزرگ و خوب است. صد پله بهتر از آن لانه سگي كه قبلا اجاره اش كرده بودند. يك اتاق خواب بزرگ داره كه با پرده به دو نيمش كرده است؛ خانه شان را مي گويم؛ آپارتماني در طبقه سوم. فكر كنم صدو ده بيست متر زير بناي مفيد داشته باشد. از در اصلي كه وارد مي شوي حال و پذيرايي در پيش روست. توالت هم كه همان ابتدا دقيقا مقابل در ورودي است. انتهاي سمت چپ آشپزخانه و بالكن و انتهاي سمت راست هم اتاق خواب بزرگ و حمام كه درون اتاق خواب قرار دارد. آن ابتدا كه از بيمارستان مرخص شده بودم، با كلي اصرار ما را به خانه شان برد. در بيمارستان عادت كرده بودم كه غذا را هر روز، راس ساعت معيني بخورم؛ صبحانه 7 صبح. نهار راس 30/11 و شام هم راس ساعت 30/ 6 عصر و برايم خيلي سخت بود كه نظم بيمارستان را با بلبشوي خانه كه گاهي نهار يا شام، دو ساعت بعد از ساعتي كه گفتم حاضر مي شد را تطبيق بدهم و هرچه مي شمردم خبري از غذا نبود، البته براي غذا كه به نظرم موضوعي پيش پا افتاده بود، كمتر مي شمردم يا اصلا نمي شمردم. آن اوايل كه تازه به هوش آمده بودم، آن قدر با لوله بهم غذا مي دادند كه دلم لك زده بود براي جويدن يك لقمه غذا. هرچه به مسوول بخش مي گفتيم، بي فايده بود. براي اعتراض، چندين بار لوله ها را از بيني و حلقم بيرون كشيدم و دوباره لوله گذاشتند تا عاقبت پيروز ميدان من بودم. دكتر شرط كرد كه براي آزمايش يك قطره آب در گلويم بريزند و اگر به راحتي قورتش دادم، حق دارم بدون لوله غذا بخورم. خيلي دلهره داشتم، پرستار با دقت نگاهم مي كرد. در ابتدا كه مادرم قاشق آب را در حلقم خالي كرد، نزديك بود كه به سرفه بيفتم. پرستار خواست بگويد نه، كه فورا قورتش دادم و براي غذا خوردنم جواز صادر شد. از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم. نزديك بود فراموش كنم چه مي گفتم؛ بيست روزي مي شد كه به شهرستان آمده بوديم، شب ها سرم درد مي كرد و ساعت ها طول مي كشيد تا خوابم مي برد. بالاي چشم سمت چپم به اندازه يك فندق باد كرده بود و مدام بزرگ و بزرگتر مي شد. آن قدر بزرگو بزرگتر شده بود و مي شد كه پلك بالايم پوستش آن قدر نازك شده بود كه آب زيرش را كه درون آن كه حالا به اندازه ي يك گردو شده بود ، به راحتي مي شد ديد و مي ترسيدم بتركد. از يك دكتر مغز و اعصاب برايم وقت گرفتند. وارد اتاق دكتر كه شدم و به محض آن كه مرا ديد گفت:« چطوري آقاي شهرستاني، آقا اسد چه بلايي سرت آمده است؟» در آغاز نشناختمش و مثل گنگ و گيج ها فقط نگاهش مي كردم اما از صميميت گفتارش نزديك به گريه بيفتم كه گفت:« كتابفروشي يادت نيست.» ناگهان چيزي در ذهنم جرقه زد يادم آمد. در كتابفروشي نشسته بودم كه مرد و زني وارد شدند. از لباس پوشيدنشان پيدا بود، آدم هاي متشخصي هستند. مرد به آرامي نزديك شد و با صدايي كه فقط من مي شنيدم خودش، در حالي كه اطراف را مي پاييد كه كسي داخل نشود پرسيد« افسانه آفرينش دارين » و من كه از برخوردش به خنده افتاده بودم، خودم را كنترل كردم و گفتم مگر آيات شيطاني سلمان رشدي مي خواهيد كه اين قدر دست و پايتان مي لرزد» كيف كرد كه چگونه جزء جزء ماجرا را به ياد دارم. به سرعت از اتاق خارج شد و حق ويزيتي را كه به پرستاري كه منشي او در بخش بود، پس گرفت و آمد و به اجبار و اصرار پسمان داد. با تعجب گردوي بالاي چشمم را كه حالا دوقلو شده بود و همزادش از بالاي گوش چپم سردرآورده بود مي نگريست . با تجويزش، آه از نهاد همه مان برخواست؛ سي تي اسكن. آن هم اورژانسي كه معمولي اش حداقل 20 ـ 30 هزار توماني هزينه داشت و اورژانسي اش حتما 5 ـ 6 هزار تومان گرانتر. جواب سي تي اسكن را كه برايش برديم، باز قصه پس دادن حق ويزيت تكرار شد و صادقانه گفت كه بايد نزد پزشكي كه مرا عمل كرده است، برويم. آن قدر با محبت رفتار مي كرد كه تعجب مي كردم، گويي از ميان آدم هايي كه مرا از پيش مي شناختند تنها او بود كه صابون مفنگي بودنم به تنش نخورده بود و از من ناراحت نبود. پرستاري كه منشي دكتر در بيمارستان امام خميني بود با كلي خواهش و تمنا كه « اي خانم ما تمام شب را در قطار در راه بوده ايم، لطفا بگذاريد برويم داخل. دكتر خودش در جريان است خلاصه مجبور نشديم 4 ـ 5 هزار تومان» اخ كنيم. به محض اينكه وارد اتاق دكتر شديم مثل فنر از جايش پريد و شروع كرد به ملامت كردن كه چرا زودتر نرفته ايم و من به همان سرعتي كه او با پشت سرهم چيدن كلمات ملامتمان كرد، داستان دكتر اول و دكتر دوم كه عمويم به زحمت از او وقت گرفته بود و در هر دو مورد 25 هزار تومان براي سي تي اسكن پياده شده بوديم را برايش گفتم. دست از ملامت كردن كشيد و مثل هميشه با مفصل انگشت سبابه دو تا كوبيد توي سرم و تجويز كرد كه فورا بستري اش شوم تا شب اورژانسي عملم كند البته عملم كنند يعني او و ديگر همكارانش كه همگي رزيدنت بودند و يك جمع 6 نفري از شاگردان پروفسور نمي دونم چي چي بودند. گردوها سرباز كرده بودند و مدام سرو صورتم را از عفونتشان خيس مي كردند. به سرعت برق بستري شدم و مادرم چه قدر احساس و ابراز غرور مي كرد كه آن روز نگذاشته بود من چيزي بخورم. كلي احساس دكتريت مي كرد و مدام براي من چشم و ابرو مي آمد كه « ديدي بچه، ديدي حرفم درست بود و نبايد چيزي مي خوردي» اتاقي كه بستري ( اتاق كه نه سالني كه در آن بستري) شده بودم، هفده هجده تخت داشت و از شدت رفت و آمد و سرو صدا بيشتر شبيه به ترمينال بود تا بخش اورژانس بيمارستان. خدمه اي كه با ماشين برقي سرم را تراشيد، گويي اصلا احساسي در دل نداشت، آن قدر با سرعت و آن چنان به زمختي سرم را تراشيد (حتي روي گردوهاي دوقلو را) كه در لحظاتي حتي مادرم هم نگاه نمي كرد و از ديدنش، معلوم بود كه دل به هم خوردگي پيدا مي كند. تنها ديواري كه تخت مرا از باقي تخت ها، جدا مي كرد پرده اي بود كه دور تا دور تختم كشيده بودند. نمي دانم چرا در گفتن اين ها ، اين قدر عجله دارم. در آغاز نيتم
اتفاقات و يا نگفتن برخي چيزها، خاطراتم را به قصه و داستان بدل كرده ام، طوري كه از گفتن لذت مي برم. بعضي ها اصلا وجود نداشته اند و بعضي ها را به كل حذف كرده ام. خلاصه از حد خاطره، پا را فراتر گذاشته ام و فكر مي كنم دارم داستان مي گويم. اين داستان من است اي كاش يكنفر حتي يكي تان به آن دل دهد و حداقل، داستانم يك خواننده داشته باشد.
 سه سال از آن ماجرا مي گذرد و به اين كه حالا هستم، تقريبا عادت كرده ام. خوشبختانه آن روز مجبور نشدم روغن كرچك بخورم، چون از مبحش چيزي نخورده بودم. بودن در آن سالن مرا به ياد بند موقت زندان مي انداخت. البته به جز پرده هايي كه دور هرتخت كشيده شده بود. آدم ها هيچ علاقه اي به آشنايي با هم نداشتند. اين را زماني فهميدم كه سعي كردم با كنار دادن پرده با تخت كنار دستي ام، ارتباط برقرار كنم. فقط مي گفتم و هيچ نمي شنيدم و زماني كاملا فهميدم، اوضاع از چه قرار است كه پرستاري كه وضعيت نفر كناري ام را كنترل مي كرد با كنايه و نيشخند، برايم مزه پراني كرد.
ـ براي شلنگ سرم، سخنراني مي كني؟ او خواب است و سنگين تري اگر با خودت حرف بزني.
حسابي خيت شده بودم. از خودم بدم آمده بود. دلم براي بخش جراحي مغز و اعصاب، اتاقم، هم اتاقي هايم، پرستارانش و حتي دلتنگي هايش تنگ شده بود.
ساعت 5/1 دوباره مجبور شدم، همه لباسهايم حتي شورت و زيرپوشم را دربياورم و آن لباس سبز يك تكه و سكسي را بپوشم. با تخت چرخدار تا در اتاق عمل بردنم و در آن جا از دريچه اي كه فقط يك نفر از آن رد مي شد تختم را عوض كردم و وارد اتاق عمل شدم. اين يكي هم مثل اتاق عمل بخش سر تا پا سبزپوش بود. همه ي آدم هاي آن جا، از دكتر و پرستار گرفته تا خدمه، ماسك به صورت زده بودند و گويي قرار بود به بهانه قاقالي لي گولم بزنند، تا بيهوش شوم. پيش از وارد شدن به آن جا، به مادرم كه همراه با حركت تخت چرخدار، قدم بر مي داشت، گفتم كه خواب ديده ام در اين عمل، چشم چپم به جاي اصلي و اولش باز مي گردد، گويي مي خواستم به خودم تلقين كنم كه چشمم قرار است، خوب بشود مادرم بغض كرد، به اميد خدايي گفت و شروع كرد به صلوات فرستادن و فوت كردن به من. دلم براي مادرم مي سوخت و براي خودم هم. وقتي خواستم از دريچه بگذرم، جلوي لباس بالا رفت و همه جايم پيدا شد. جلوي پرستار دختري كه زل زده بود به من، كلي سرخ و سفيد شدم و خجالت كشيدم. مادرم خم شد و از آن سوي دريچه لباس را كشيد روي بدنم و پرستار هم كلي سرخ و سفيد شد. صورتش از وسط به طور همزمان به سوي دو گوشش و دو طرف سرخ شد و اين سرخ شدنش آن چنان به سرعت و منظم بود كه مرا به ياد صداي قيزه ي اره برقي، زماني كه چوب را براي برش از تيغه اش مي گذرانند، انداخت.
مادرم، زن سخت كوش و خودساخته اي است. اهل نماز و قرآن و كتاب است، البته، نه از آن خانم جلسه اي هايي كه وسواس مذ هبي خودنمايه شان، حال آدم را به هم مي زند. شايد تا پنج كلاس بيشتر درس نخوانده باشد اما بسياري از سو ره هاي قرآن را از بر است و الباقي را هم با چنان تسلطي، سليس و روان مي خواند كه شائبه هرگونه بي سوادي و يا كم سوادي را از ذهن دور مي كند. فقط كافيست چند كلمه از يكي از دعاها را بخوانيد تا الباقي اش را با تسلط و اشتياقي مثال زدني برايتان بخواند، البته كارهاي اعصاب خورد هم مي كند و سخنان ديوانه كننده اش هم كم نيستند. « برو بمير ، خاك تو سرت نكنن، آخه كي شب ناخون مي گيره » « دستاتو به هم چفت نكن خوب نيست » « دمر نخواب زشته » « دينم به گردنت متكا، منو سرنماز صبح بيدار كن » و با چنان اعتماد و اعتقادي به آن به قول خودش متكا مي خوابد كه تا به حال حتي يكبار براي نماز صبح خواب نمانده است. « بخت دختر شاه پرين را ببند تا پيدا شود » اين را زماني مي گفت كه يكي از ما چيزي در خانه گم كرده بود و به دنبالش مي گشت . و ما بايد چيزي يا بندي را گره مي زديم تا گمشده مان را پيدا مي كرديم. خلاصه كنم؛ كمي خرافاتي هم بود. درباره هر موضوع يا مسئله اي با اطمينان سخن مي گويد و به هيچ چيزي به اندازه حرف خودش اطمينان ندارد. « به به قرآن » « وا… خدا مي دونه » « خدا شاهده » و كلامش گويا وحي منزل بود. بايد بي كوچكترين مخالفتي حرفش را بپذيري و من كه گاهي مخالفت مي كردم، از خودي ها به حساب نمي آمدم و بچه بده بودم.
***
سه ماهي مي شد كه داداش كوچيكه، قيد خدمت سربازي اش را زده بود يعني از ساعتي كه به پادگان زنگ زده بودند و با تماس تلفني فهميده بود كه مثلا من پايم شگسته است نمي دانم شايد هم خودش با خانه آبجي بزرگه تماس گرفته بود. من كه به هوش آمدم، يك روز فرمانده پادگانشان به همراه دو سرباز و يك نفر از كادري هاي آن جا به ملاقاتم آمدند. آن موقع يك ماه و نيم بيشتر از غيبتش نمي گذشت. فرمانده، حال و روز مرا كه ديد به او هيچ نگفت و حتي دستي به نشانه تاييد بر شانه اش زد. از وقتي كه تصادف كرده بودم و بعدش به كما رفته و از كما بيرون آمده بود، كمتر احترامم مي گذاشت و رعايتم را مي كرد و حداقل روزي دو سه بار فحش و فحش كاري مي كرديم اما به محض آن كه دوباره چشمم توي چشمش مي افتاد، خنده ام مي گرفت و آشتي مي كرديم؛ آشتي در سكوت . از خنديدن هاي خودم خيلي رنج مي بردم اما هرچه تلاش مي كردم كه از رفتارم حذفش كنم، بي فايده بود. شايد يكي از دلايلي كه او به خودش اجازه مي داد هر مهملي را بارم كند و هر چرندي را به زبان بياورد، همين خنده هاي نا خواسته ام بود. اگر نه پيش از آن حتي جرات نمي كرد در حضور من، سرش را بالا بگيرد، چه رسد به آن كه چند تا كلفت هم بارم كند و البته دليل ديگري هم داشت؛ مادرم و طرفداري هايش از او كه ته تغاري بود. حالا كه من زمين گير شده بود، در غياب بابا، او تنها مرد خانواده بود و به قول معروف پيش از آن كه شعور مرد شدن را بياوزد، آن را تجربه مي كرد، مانند خودم كه با مرگ بابا، پيش از آن كه بدانم مرد خانه شدن يعني چه؟ مرد خانه شده بودم، حرف هاي گنده تر از دهنم مي زدم و كارها و اعمال ديگر مردان را تقليد مي كردم. شايد دليل ازدواج نا به هنگام و پيش از موعدم هم همين بود؛ مرد شدن پيش از سبيل در آوردن.

يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج … به خود مي آيم . باز دارم مي شمارم. مادرم دم در است و دارد با يكي از طلبكارها سروكله مي زند و من پشت در راهرو، دست و پايم مي لرزد، آب دهانم را به سختي قورت مي دهم و گوش مي كنم. بار سومي است كه به نود رسيده ام و طرف هنوز نرفته است. باز مي شمارم. بار چهارمي كه به نود مي رسم مادرم در را مي بندد و به داخل خانه مي آيد. باز هم فرمول شمردن، معجزه مي كند و مسئله حل مي شود.
داش غلام، يا همان دايي غلام، برادر كوچك مادر است، يكي دو سال پيش از تصادف به سبب مشكلاتي كه با مامان و بقيه داشتم، با هم بگو مگو كرده بوديم و با هم قهر بوديم و شايد از بركات اين حادثه بود كه به عيادتم آمد و آشتي كرديم؛ آشتي در سكوت، مانند خيلي هاي ديگر كه چشم ديدنم را نداشتند و همه دلخوري ها را به كناري گذارده و حتي براي به هوش آمدنم( آن زمان كه در كما بودم        رها كرده بودند، مثل زندايي وسطي و خيلي هاي ديگر، يعني تقريبا تمامي فاميل.
ـ حالا كه تصادف باعث شده، همه دلخوري هايشان را كنار بذارن و به عيادت بيان و همه چيزو فراموش كنن، مواظب باش ديگه خراب نكني. اينها را داداش كوچيكه مي گفت: كوچيك كه چه عرض كنم فقط سنش كمتر از منه وگرنه از قد 10 سانت بلندتر و از هيكل به قول مامان؛ گوش شيطون كر و چشم حسود كور، بزنم به تخته دو تاي من است. راستش چندان هم بي راه نمي گفت. به هر حال؛ « عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد» و مثل اينكه شده بود و اين ضرب المثل در مورد من صدق مي كرد. راستش گاهي كه با خودم فكر مي كنم، مي بينم آن اتفاق( تصادفم را مي گويم ) چندان بي حكمت نبوده است. از زماني كه اينطوري شده ام، حرفم پيش اين و آن بيشتر خريدار دارد. ديگر يك مفنگي كه همه ازش كناره مي گيرند نيستم. منظورم به هيچ وجه ترحم كسي نيست كه از ترحم، حالم به هم مي خورد. حس مي كنم كه آدم تر شده ام. مثل آن پيشتر ها مدام به دنبال سركيسه كردن اين و آن، براي جور كردن خرج عملم نيستم. فريبم داد. زماني كه در پاسخم آن گونه حرف زد، خورد شدم . اصلا فكر نمي كردم آن گونه پاسخم را بدهد. روز اول كه ديدمش، روز عروسي دخترعمو بود. عصر پنج شنبه اي در شهريور ماه. جمعه ديوانه شدم تا تمام شود و شنبه برسد و در كنار او كارم را آغاز كنم. روزهاي اول آن چنان به احساسم درباره او مطمئن نبودم اما آن روز كه مي خواست عكسم را بگيرد تا بالاي شعرم چاپ شود، مدام نگران بودم كه انحراف چشم چپم در عكس نباشد و حتي چندين بار بهش تذكر دادم كه عكس را نيمرخ بگيرد تا فقط نيمه ي راست صورتم در عكس باشد. زماني كه عكس را گرفت و با هم پاي كامپيوتر نشستيم تا نتيجه كارش را ببينيم. گفت:« مي تونم يه خواهشي ازت بكنم . دل توي دلم نبود كه چه خواهد گفت. ـ هرچه زودتر چشم چپت را عمل كن و در توضيح به ديگران كه كنجكاو شده بودند، گفت:
-آخه وقت عكس گرفتن خيلي ناراحت بود كه انحراف چشمش در عكس ديده نشود حتي چندين بار بهم تذكر داد. باقي توضيحاتش را تقريبا نمي شنيدم. دلم فرو ريخت. عاشقش شده بودم. هرشب به جان كندن مي خوابيدم. تمام هم و غمم اين شده بود، ديدن او. با جمله اي كه آن روز گفت؛ مدام خودم را قانع مي كردم كه حتما او هم مرا مي خواهد كه چنين جمله اي گفته است. سخت به او دل بسته بودم. در عرض 7 روز كار كردن در كنار او 4 بار برايش هديه خريدم و نمي دانم واقعا نمي فهميد يا خودش را به كوچه ي علي چپ مي زد. از بخت بدش من به كتاب، نه هديه ي ديگري مي شناسم و نه مي خواهم كه بشناسم. كتاب چهارم را كه به او دادم از او چيزي پرسيدم.
ـ به نظرت ، آدمي با شرايط من ، حق دارد ، عاشق يك آدم با سلامت جسمي شود ؟
كاش آن پاسخ را به من نمي داد. كاش كمي حوصله مي كردم و بعدپيشنهادم را به او مي دادم.
ـ خوب اين به نظر فرد مقابلت هم بستگي دارد. به نظر من اگر او هم تو را بخواهد. معلوليت تو هيچ سدي بر سر راهت نيست. آن قدر به لكنت افتادم و آن قدر مِن مِن كردم كه خودش همه چيز را گفت.
ـ يعني شما از من خوشت آمده، و مي خواهي نظر مر ا بداني. من نمي توانم، پيشنهاد شما را بپذيرم.
فرو ريختم. حس كردم با خاك يكسان شدم. له شدم. باز هم ماجراي شكت عاطفي در رابطه با يك مردِ ديگر. هر چه سعي كردم، نتوانستم، قانعش كنم كه آدم ها با هم فرق دارند و مردان و اعمال و شخصيتشان به هيچ وجه شبيه به هم نيست. همينطور كه پاسخم را مي داد و برايم از تجربه ي تلخش مي گفت اشك از گوشه چشمانش سرازير شد. سر بالا كردم. همه سكوت كرده بودند و ما را نگاه مي كردند. سكوت عجيب و غريبي، همه دفتر را فرا گرفته بود. تنها صدا، صداي او بود كه هر چند لحظه يكبار مفش را بالا مي كشيد و قطرات اشك را با دستمال از صورتش پاك مي كرد.
خراب كردم. از كم تحمّلي خودم لجم مي گيرد. هر بار كه آن روزها و اتفاقاتش را مرور مي كنم، از خودم بدم مي آيد. ديگر هيچ وقت نتوانستم، آب ريخته را به ظرفش باز گردانم. در برابرش فرو ريخته بودم. رعايتم را نمي كردم. خلاصه يك جورهايي سوارم شده بود. اي لعنت به پدر كسي كه ذهنيّت بدي از مردان برايش ساخته بود. سارا؛ اين نامش بود. با صد و هفتاد و شش سانتي متر قد؛ يعني 4 سانتي متر بلندتر از من، البته من كمتر از قد خودم به نظر مي رسم چون كمي قوز مي كنم. نه آنچنان چاق است و نه لاغر. خوشبختانه مثل خودم وسواس تميزي دارد؛ آخر من از زنان آسمان جل كه هميشه انگاري سينه خير رفته اند و خاك از سر و رويشان مي بارد و به زور آرايش و روژ لب و كرم و خط چشم و ريمل مي خواهند خودشان را قالب كنند به آدم، نفرت دارم. خلاصه يك پا، باربي است؛ خوش استيل و خوش اندام، فقط حيف كه زيادي به خودش فشار مي آورد و صورتش قدري لاغر است. لاغري چهره اش را اصلا نمي بينم. آنقدر دوست داشتني است و چشمانش آنچنان مهري صادقانه، پيشكش مي كند كه هوش از سرم مي برد.
پارميس هستم سلام اسد.
خدايا درست مي ديدم؟
خودش خودش بود؟ پارميس كوچك خودمان سالها بود كه نديده بودمش . با دقت در چهره اش، قدري جا خوردم.
ازدواج كرده اي؟
از پاسخش خيالم راحت شد. آخر ابروانش را آرايش كرده بود يا بهتر بگويم؛ ابروانش را برداشته بود. پس از اين كه گفت هنوز مجرد است، ديگر خجالت كشيدم مستقيم به چشمانش نگاه كنم.
ـ خواهرم كه گفت اسد تصادف كرده است، باور كن شب اول خوابم نمي برد. خيلي به هم ريختم . چون هر هفته اولين نفر بودم كه به انجمن شعر مي رفتم، از آغاز جلسه آمده بود و كار خدا بود كه ساعت 5/6 يادم آمد كه چهارشنبه است و ساعت جلسه ي هفتگي انجمن و براي يك ربع آخر هم كه شده بود، تاكسي گرفتم و به جلسه رفتم. گويي عروسي ننه ام بود؛ به هيچ صورت نمي توانستم، شعفي را كه از ديدار او ، دچارش شده بودم، پنهان كنم. نمي دانم متوجه شوقم از ديدارش، شد يا نه؟ حتما شد. مي گفت كه دانشگاهش تمام شده و وكيل شده است. از شنيدن خبر وكالتش خيلي خوشحال شدم. خانم شده بود. اين را زماني فهميدم كه موبايلش به صدا در آمد و با يكي از موكلانش شروع به گفتگو كرد. در تمام طول مسير كه با هم همقدم بوديم( خانه هر دومان در يك منطقه از شهر است) مادرانه مراقبم بود كه زمين نخورم يا ماشين هاي درگذر از خيابان، زيرم نگيرند. با اينكه حتي يكبار دستش را لمس نكردم اما گرماي مهربانانه ي دستش را در تمامي لحظاتي كه گرم صحبت، راه مي رفتيم، حس مي كردم.
پارميس، دختر خيلي خوبي است، يعني آن وقت ها هم كه تازه آشنا شده بوديم ، خوب بود؛ خوب به معناي حقيقي كلمه
ـ تا دو ساعت پيش فكر مي كردم، بدبخت ترين آدم روي زمينم، اما حالا پارميس عزيز با من است، لطف كرد و امروز به ديدنم آمد. اين را برايش اس. ام. اس كردم. از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجم. چه قدر كيف كردم وقتي مطمئن شدم كه هنوز ازدواج نكرده است، نه براي اينكه نقشه اي برايش در سر دارم بلكه از اين بابت كه مي دانم، مانند خودم تنهاست و مثل ديگران سرخري ندارد كه احيانا اجازه ندهد با من مراوده كند.
ـ چه قدرقشنگ تر از گذشته شده اي، البته قبلا هم زيبا بودي اما حالا يك تر به زيباييت افزوده شده است. خجالت كشيدم اين را بهش بگم يا حتي اس. ام. اس كنم با اينكه مطمئنم كمترين شكي در پاكي و صداقتم ندارد. دلم مي سوزد و حيفم مي آيد كه چرا زماني كه به يك وكيل نياز داشتم، به پستم نخورد. كاش آن موقع ديده بودمش پارميس و حرف هايي كه امروز گفت و من گفتم، خاطرات زيادي را برايم زنده كرد. از همان وقت ها كه هنوز متاهل بودم و به قول معروف؛ خانه مان ميعادگاه عشاق بود. آن روزها، ماه ها بود كه بيكار بودم اما به هر جان كندني بود، وقتي بچه ها مي خواستند، به خانه مان بيايند از زيرزمين هم كه شده بود بساط پذيرايي را فراهم مي كردم و به هر خفتي كه مي شد، پول فراهم مي كردم. چه قدر لذت مي بردم وقتي خانه مان پر مي شد از صداي خنده ي بچه ها و چه قدر خوشحالم كه خيلي هاشان با هم ازدواج كرده اند. همه دوستم داشتند و اگر افيون لعنتي، كوس رسوايي ام را نزده بود، حتم داشتم كه هنوز هم دوستم دارند.
از روزي كه در دفتر نشريه، مشغول به كار شدم، تمامي تلاشم را كرده ام تا چهره ي بدي را كه از خودم، خودم برايشان ساختم، خرابش كنم و اين اسد جديد را ببينند كه سه سال و نيم بيشتر ندارد، نه آن اسد خودخواه نيرنگ، باز افيوني را.
حال و روزم، نوجوان تازه بالغي را مي ماند كه عاشق دختر همسايه شده است و از قضا، در صف نان، دختر به او سلام داده است. غوغايي در دل و جانم برپاست. هنوز باورم نمي شود كه پارميس، پارميسِ خوب و رويايي، منِ فراموش شده را قابل دانسته و به ديدارم آمده است . خدايا ميليون ميليون مرتبه شكر . اگر اين معجزه نيست، پس چيست؟ زماني كه مرا با صميميت به نام كوچك مي خواند، با تمام وجود لذت مي بردم، « اسد » هركس نداند، خيال مي كند، عاشق شده ام .
***
ـ آقاي شهرستاني، ساعت هشته، پس چرا نمي آيين؟ سردبير گفته تا نيم ساعتِ ديگه همه بايد در دفتر باشند. نمي دانستم و فكرش را هم نمي كردم، در پس اين گفتگوي ساده ي تلفني، بدترينِ بلاها، بر سرم خواهد آمد. وارد دفتر كه شدم، حس كردم، هيچ چيز مثل هميشه نيست.
ـ شهرستاني…
سردبير صدايم كرد . به اتاقش رفتم. بقيه ي همكاران هم آمدند، مثل قراري از پيش تعيين شده
ـ شما از الان به بعد ، هيچ سمتي در اين نشريه، نداريد
اولش باورم نشد. مثل شوخي بود. خنده ام گرفت، اما از سكوتِ ديگران فهميدم كه حرفش جدي است. دوباره حرفش را تكرار كرد و بعدش هم كلي حرف و حديث كه چرا ديروز فلان كردي و بهمان گفتي و به فلاني توهين كردي و … به سارا نگاه كردم. چشمانش را به زمين دوخته بود و گويي نگاهش را به سنگ هاي كف اتاق قفل كرده بودند. دوزاريم افتاد. فهميدم جريان از چه قرار است. مردك، با آنكه دو سال و نيم از من كوچكتر است، با چنان گستاخي و تفرغني حرف مي زد و مدام كش هاي بند هيكلش را مي گرفت، مي كشيد و رها مي كرد كه گويي ارث نداشته پدرش را طلب مي كرد. حالم از همه شان به هم مي خورد. باز خنديدم و اتاق را ترك كردم. از دفتر هم بيرون آمدم. سوار يك تاكسي دربستي شدم و يكهو بغضم تركيد. از سارا توقع نداشتم، آنگونه خبرچيني كرده باشد. تقصير خودش بود. با اينكه ديد به شدت عصباني ام اما باز هم از آن تذكرهاي مادربزرگانه اش نثارم كرد. من هم حقش را كف دستش گذاشتم تا ديگه در كار كسي آنگونه دخالت نكند.
***
داداش كوچيكه، پشت فرمان نشسته است و ماشين را مي راند. من در صندلي جلو و همسرش عقب نشسته است. يكهو دست دراز مي كنم و هجوم مي برم تا سوئيچ را بردارم. ناگهان پايش را روي ترمز مي گذارد. همسرش جيغ مي كشد و به جلو پرت مي شود اما با زحمت زياد دستش را به پشت صندلي هاي جلو فشار مي دهد و خودش را در همان عقب نگاه مي دارد. داداش كوچيكه دستش را دراز مي كند. درِ سمت من را باز مي كند. پاي راستش را بالا مي آورد و مرا با لگد از ماشين بيرون مي اندازد و گازش را مي گيرد و مي رود. با دفتر نشريه فاصله چنداني ندارم. خودم را لنگان لنگان به آنجا مي رسانم و وارد مي شوم. چند نفر از دخترها پشت ميز نشسته اند و مي نويسند. يكي كنجكاوانه از به هم ريختگي سرو وضعم مي پرسد. چنان با غضب نگاهش مي كنم كه حرفش را مي برد و مشغول كار خودش مي شود. موبايلم آنتن نمي دهد. گوشي تلفن را بر مي دارم و شماره داداشه را مي گيرم. جواب كه مي دهد به سرعت مي گويم كه اگر ماشين را نياورد، اعلام سرقت مي كنم و به 110 اطلاع مي دهم. اهميتي نمي دهد و قطع مي كند. شماره ي دايي سومي را مي گيرم و از داداش كوچيكه به او گلايه مي كنم. آن قدر عصباني ام كه هرچه بر زبانم مي آيد مي گويم و اصلا مراعات حضور دخترها را نمي كنم. سارا تذكر مي دهد. اهميتي به حرفش نمي دهم و با مادر تماس مي گيرم و باز دري وري مي گويم. سارا مثل مادربزرگه تذكر مي دهد و نصيحت مي كند. هرچه به دهانم مي آيد، نثارش مي كنم و لالماني مي گيرد. مديرمسئول با دو خانم جلسه دارد. اين را از حرف هاي سارا فهميدم. به 110 زنگ مي زنم. مي گويند اگر پولي گرفته باشي، سرقت به حساب نمي آيد و من 5/1 ميليون از داداشه گرفته ام. گوشي را مي گذارم و از دفتر خارج مي شوم.
***
شده ام، مثل از نفس افتاده ها. كار هر روزم شده است كه عطاري بروم و از آن كپسول هاي دست سازِ گياهي كه مسكن و آرام بخش است، بخرم. اهميت نمي دهم كه چند تا مي خورم، فقط مي خواهم دلشوره ها و كابوس هايم را برطرف كند. يكسره دلشوره دارم. دوستي مي گويد كه به يك روانپزشك مراجعه كن اما نشنيده مي گيرم. از هرچه دكتر اعصاب و روان است و هرچه داروي شيميايي اعصاب، حالم به هم مي خورد. عطار مدام سفارش مي كند كه به تمام شدن كپسول هايت كه نزديك مي شوي، فورا مراجعه كن، چون اين كپسول ها با اينكه مورفين ندارد اما اعتيادآور است. راست مي گويد؛ جمعه ي پيش كه عطاري تعطيل بود و كپسول نداشتم مثل سگ به خودم مي پيچيدم. شانس آوردم كه مادر چندتايي قايم كرده بود اما تا عصر كه گفت دارد و كپسول ها را به من داد، مثل عملي هاي خمار به خودم پيچيدم. كابوس هاي روزانه هم مرضي است، براي خودش. مدام فكر و خيال هاي ناجور مي كنم؛ اگر پولم تمام شود… اگر كارم را براي هميشه از دست بدهم … اگر همه دوباره فكر كنند كه عملي شده ام… آخر من تازه چند ماه است كه از خودم رفع اتهام كرده ام. تازه چند ماه است كه دوستانم دوباره مرا پذيرفته اند . سردبير كه خيال مي كند، چيزي مصرف مي كنم. آن روز كه به دفتر رفته بودم، در ميان حرف هايش، اشاره هاي غير مستقيمي كرد اما من گفتم حتي حاضرم آزمايش بدهم تا حقيقت روشن شود كه چيزي مصرف نمي كنم.
***
به هوش آمدم اما مي ترسم چشمانم را باز كنم. خدا كند انحرافِ چشم چپم برطرف شده باشد. با اين كه هنوز از اثر داروي بيهوشي گيجم اما آن قدر دلهره ي مداواي چشمم را دارم كه از زماني كه احساس كردم، در حال بيدار شدن از خواب بيهوشي هستم، چشمانم را باز نكردم. مادر به آرامي صلوات مي فرستد. آن قدر آرام كه فقط سوت صاد صلواتش را مي شنوم. دل به دريا مي زنم و چشمانم را مي گشايم. اشك در چشم مادر حلقه مي زند و در چشمان خودم هم. پتو را روي صورتم مي كشم و به هق هق مي افتم. به زمين و زمان فحش مي دهم. رعايت حضور هيچكس را نمي كنم. پرستارها جرات نمي كنند، به اتاقم پا بگذارند. مسوول بخش هم كه مي آيد، از آمدنش پشيمانش مي كنم. چشم چپم هيچ تغييري نكرده است. عاقبت دست از گريستن بر مي دارم اما هنوز ناراحتم و درك اين كه چشمم خوب نشده است، برايم مشكل و غير قابل قبول است . با خدا قهر مي كنم. آخر مگر چيزي از دنيا كم مي شد اگر چشمم شفا مي گرفت . مادر كه اهل نماز و روزه و دينداري است، مدام توضيح مي دهد اما من هيچكدام از حرف هايش توي كتم نمي رود.
بچه جون، كار خدا بي حكمت نيست. آدم بدتر از اينام كه سرش بياد، بايد شكر كنه.
 آره شكر مي كنم. خدا… شكرت كه يه نصفه آدم كردي منو. شكر كه جيره خوار اينام كردي منو
كفر نگو بچه. كفر نگو
 شكرت كه روزي سه دفعه بايد محتاج اينا باشم تا لگن بذارن زيرم. شكرت كه يه انتر شصت و دويي آقا بالا سرم شده شكرت … شكر … شكر … ش … ك … ر. به نفس نفس زدن افتادم. ديگر صدايم در نمي آمد. فنجان، بشقاب و ليوان، خلاصه هرچه دم دستم بود به طرف هر كس كه به اتاق وارد مي شد، پرت مي كردم . بالاخره همه، گورشان را گم كردند
 آخه پسر جون اينجوري به سرت اومده بست نيست؟ چرا كفر مي گي مي خواي بركت از زندگيمون بره؟ به خدا اگه بخواي مثه قديما، كفر بگي، نه اينكه تو خونه رات نمي دم، اصلا همينجا ولت مي كنم و مي رم. هردو به هق هق افتاده بوديم. حالا ديگر غر نمي زد، نوازشم مي كرد و من هم مثل كودكي هايم به راحتي و بي خجالت در آغوشش مي گريستم.
***
كابوس هاي روزانه، آشفته ام مي كند. اصلا بر اعصابم مسلط نيستم. با صداي زنگ موبايلم از جا مي پرم و همينطور صداي زنگ اف اف و تلفن خانه. باز به ياد پارميس مي افتم. دقيقا به ياد نمي آورم، نخستين بار چه زماني او را ديدم. به هر صورت حدود سال هاي 78 ـ 79 بود. روزنامه اي كه در آن كار مي كردم، تازه توقيف شده بود و من به تازگي به شهرستانمان باز گشته بودم. خيلي خجالتي بود. با آن موهاي فرفري اش مرا به ياد جودي ابوت مي انداخت. بسيار كم حرف مي زد و گويي او هم به قانون دو گوش و يك دهان و فلسفه آفرينش آن اعتقاد راسخ داشت. قشنگ بود اما هرگز لوندي نمي كرد. به هيچ وجه اغواگر نبود. هيچگاه در ملاقات هايمان، احساس نكردم كه همجنس من نيست. لباس پوشيدنش بسيار با متانت بود. با اينكه هيچوقت ظاهر ديگران مد نظرم نبوده است اما هيچوقت نديدم كه خودنمايي كند؛ بهترين توصيف و تعريفي كه مي توانم در معرفي او بگويم؛ باربي نجيب است. يك ليدي با اصالت نه اينكه شيفته اش بودم، اما گرامي اش مي داشتم و برايم بسيار قابل احترام بود. هيچوقت از او بي احترامي نديدم كه درباره ي او اطمينان دارم. آنچنان بزرگ شده و آموز ها و فرهنگ خانوادگي اش، طوري است كه حتي دشمنِ موكلش، از او بي ادبي نخواهد ديد. به ياد وكيل آن جواني كه با ماشينش مرا به اين حال و روز انداخته است، افتادم؛ از آن دوشيزه گان زبان باز و از خود راضي بود. زماني كه با خانه مان تماس گرفت و تلفني با هم گفتگو كرديم، كاملا مي توانستم تصور كنم كه آدم آنسوي خط چه شكلي است، چگونه لباس مي پوشد يا حتي چه طوري آرايش مي كند. روزي كه در دفتر بيمه ديدمش، هزار مرتبه به خودم آفريم گفتم كه چه قدر دقيق و تا چه اندازه درست و به درستي تصورش كرده بودم؛ يك دختر لاغر اندام و قد بلند كه از آن چادرهايي كه بهشان چادر ملي مي گويند و جلويش با دكمه بسته مي شود و براي دو دست، دو تا به اصطلاح آستين دارد با يك بيني استخواني و دراز. با درست هاي كشيده اي كه با دو دستكش سياه رنگ پوشانده بودشان. چشم هايي ريز اما نافذ و لبخندي هميشگي بر لب.
در نظر اول بسيار محجبّه و با متانت به نظر مي آمد امّا كمي كه با او صحبت مي كردي، متوجه مي شدي كه با ادب و متانتش، مي خواهد مخاطب را جذب خود و بعد هم خام حرف هايش بكند و پس از آن هم تير خلاص را مي زد و به هدفش دست مي يافت؛ خر كردنِ طرف مقابل.
وارد دفتر بيمه كه شويم، طرف دو پايي روي زمين چمباتمه زده بود؛ همان جوان راننده را مي گويم. به محض آنكه ما را ديد، چنان به سرعت برخاست و گردنش را كج كرد و سلام دا كه مظلوم نمايي اش، دل هر بيننده ي ساده لوحي را به درد مي آورد چنان كه مادرم به محض ديدن او و همسرش كه كنارش ايستاده بود و مانند او مظلوم نمايي مي كرد، شروع كرد به حرف زدن كه ماحصل همه كلمات، قانع كردن من به رضايت دادن بود. من، دايي دومي، مادرم و داداش كوچيكه؛ ما بوديم و او، همسرش و خانم وكيل كه بعدن آمد؛ تيم آنها را تشكيل مي دادند. خوشبختانه در ابتداي ورودمان وكيل نبود و كارمان بي درد سرانجام شد. دفتر بيمه خيلي شلوغ بود؛ مانند دفاتر مشاوره ي بهزيستي يا حتي دادگستري. كارمندان، ماشين وار، كارشان را انجام مي دانند و آنچنان به سرعت پرونده ها را زير و رو مي كردند كه رباط هاي برنامه ريزي شده را به ياد مي آوردند. به مجرّد آنكه نامم را گفتم پرونده ام را از ميانِ فايل هاي كامپيوتري شان پيدا كرد و نگاهي به مانيتور كرد و روي تكه كاغذي، فيش مانند، چيزهايي نوشت و به دستم داد.
ـ بنشينيد، تا نوبتشان بشود و صدايتان كنم. من كه به جهت معلوليتم، نمي توانستم زياد سرپا بايستم، بايد مي نشستم. جوان راننده، به سرعت، يك صندلي خالي پيشكشم كرد و خودش با همان گردن كج، كنارم ايستاد. همسر جوان راننده هم مشغول فريب مادرم بود؛ بيشتر يك جور ترحم طلبي تا فريب.
ـ خانوم جون، به خدا بچه مو سه روزه گذاشتم خونه ي بابام تا به دوريِ باباش عادت كنه. آخه خيلي به سعيد وابسته است جوانِ راننده نامش سعيد بود؛ سعيد مريدپور.
ـ من مي ترسم از باباش، آخه باباش خيلي به سعيد وابسته است. هم از نظر روحي هم جور ديگه. بنده خدا رو بعد از سكته ي آخري كه كرده، لاستيكي مي كنيم. همه ي كاراشم، سعيد مي كنه شبا تا سعيد نياد خونه و سعيد رو نبينه، خوابش نمي بره.
ـ آقاي اسد شهرستاني …
نوبت ما شده بود داداش كوچيكه دويد به طرفِ ميز كارمندي كه نامم را صدا كرده بود امّا كارمند با خودم كار داشت. برگه اي را تحويلم داد كه به دفتر اسناد رسمي خيابان پاييني بروم و يك رضايتنامه ي محضري امضا كنم كه هيچ شكايتي از بيمه ندارم، تا چك ديه ام را بدهند.
سعيد؛ همان جوان راننده كه نامِ خانوادگي اش، مريدپور بود، خواست همراه ما بيايد و برايمان تاكسي بگيرد امّا داداش كوچيكه آنچنان تحقيرآميز نگاهش كرد كه پشيمان شد. راستش دلم براي او سوخت. با اينكه به اين حال و روز دچارم كرده است، خدا گواه است كه حتي يكبار نفرينش نكرده ام، حتي آن روز كه در دادگاه مدام مي خنديد و با خنده هاي عصبي اش كفرم را درآورده بود تنها نفريني كه برايش آرزو كردم، اين بود كه فقط يك دقيقه مثل من عليل و زمين گير شود تا بفهمد، چه خفتي نصيبم كرده است و چه بدبختي بزرگي را تحمّل مي كنم. فقط يك دقيقه، نه بيشتر كه معلوليت هميشگي اش را هيچوقت نخواسته ام. حتّي براي دشمنم هم، چنين خواسته اي ندارم. اگر پارميس را آنروز، داشتم و آنروزها مي دانستم كه وكيل شده است. آن جوان كه نامش سعيد است، نمي توانستم از زير پرداختِ الباقي ديه، شانه خالي كند.
خوب مي دانم كه او هم افسوس مي خورد كه اينقدر ديه، پس از سه سال و اندي از ماجراي تصادفم مطلع شده است.اين را تا به حال به هيچكس نگفته ام امّا خيلي خوشحالم.
زماني، اين تصادف پيش آمد، گلرخ را طلاق داده بودم و فرزندي هم در كار نبود. در اين خراب شده، كه نامش را وطن گذارده ام، اخلاق و فرهنگ مزخرفي هست كه اگر اتفاقي براي شوهر بيفتد، صورتِ خوشي ندارد كه زن، شوهر را تنها بگذارد و؛ همان ماجرايِ احمقانه ي رفتن با چادر سفيد و برگشتن با كفن است.
خوشحالم كه تقدير من اينگونه بوده است. اگرنه، روزي هزار بار مي مردم. امّا سارباني كه خدا مي خوانيمش، به حق كه همچون هميشه، دانسته است، شتر را كجا بخواباند. الهي! ميليون ميليون مرتبه شكر.
گلرخ مرا نمي خواست و علاقه اي به من نداشت؛ اين بخشي از تمايلش به جدايي بود و بيكاري و اعتياد و كلّه خري من، همراه با نفرتِ مادرش از من، از همان آغاز ازدواج، نيمه ي ديگر علت درخواست جدايي اش از من بود. زماني كه رفتارم با او را به ياد مي آورم از خودم بدم مي آيد. البته قبول كه او لجباز، كينه اي و قدري هم حاضر جواب بود امّا همه ي اينها دليل اين نمي شد كه من سرش داد بكشم يا مثل مثلا كلاه مخملي ها يك سيلي بزنم توي گوشش. راستش در طول زندگي مشتركمان چندين بار كتكش زدم و شايد دليل خوبي بود كه او از من متنفر شود يا حتي تركم كند. عصباني ام كه مي كرد مثل ديوانه ها به جانش مي افتادم و درست پنج دقيقه بعد عصبانيتم فرو مي نشست و شروع مي كردم به عذرخواهي گاهي آنقدر منتش را مي كشيدم و عذرخواهي مي كردم و نمي پذيرفت كه باز عصباني مي شدم و يكبار ديگر مي زدمش.
حق داشت از من متنفر باشد. من يك بچه بودم كه بيش از مرد شدن آن را تجربه مي كردم. با تمام حماقت ها و بچگي هايم، آنقدر شعور داشتم كه وقتي فهميدم دوستم ندارد حتي جاي خوابم را از او جدا كردم و در دو جاي جداگانه مي خوابيدم. زماني هم كه به ميهماني مي رفتيم و يك جا برايمان پهن مي كردند، آنقدر از هم فاصله مي گرفتيم كه صبح كه بيدار مي شديم تنها اشتراكمان يك بالش بود و اين رازي مگو بود كه البته همه مي دانستند امّا كسي درباره اش چيزي نمي گفت، انگار خودمان را به حماقت و نفهمي مي زديم.
زماني كه احساس عاطفي او و آن جوانك را به رويشان آوردم، منكر شدند امّا من ول كن نبودم آنقدر اصرار كردم و دليل و برهان آوردم تا عاقبت به گريه افتاد و پذيرفت امّا آن جوانك با پرويي انكار مي كرد و آنقدر اصرار كردم تا جوانك عاقبت پذيرفت كه او را دوست دارد امّا همه ي انكارها و پنهان كاري هايش از جاري شدن صيغه طلاق بود چون بعد از طلاق به راحتي جوابم را مي دادند به راحتي كه چه عرض كنم، با گستاخي.
سالهاست نديده امشان يعني درست چند ماه پيش از تصادفم كه با خانواده ي گلرخ دعوا كردم و كارمان به او يك شب بازداشت در كلانتري كشيد. راستش تقصير خودم بود. امّا به چشم بر هم زدني مردهاي خانه غيبشان زد و يا به كلانتري نگذاشتند و گلرخ مادرش، نقش شاكي را بازي كردند و وانمود كردند من به زور وارد خانه شان شده ام. افسر نگهبان مسخره ا مي كرد كه چرا باراني ام بلند بود و شبيه مانتوهاي زنانه. شب اول مجبورم كردند همه جا را تي بكشم و تميز بكن. امّا فردايش برايم وثيقه گذاشتند و آزاد شدم. بعدش هم كه به شهرستان رفتم و مريض شدم و باز به تهران بازگشتيم آن تصادف لعنتي.
***
دو سه ماه پيش كه خط خريدم، با آن جوانك تماس گرفتم يعني اول برايش اس.ام .اس زدم. بعد او جواب داد؛ شما؟ البته با اس. ام. اس با آن جوابش، از خود بيخود شدم و با هيجان شماره اش را گرفتم .
سلام، من اسدم
 لطفا ديگه مزاحم نشيد و به من زنگ نزنيد
پاسخش بدجوري حالم را گرفت. بارها بهش اس. ام. اس زدم اما آن، تنها دفعه اي بود كه صدايش را شنيدم و از شرايطي كه بر سرم آمده است، گفتم، هيچ پاسخي نداد، حتي به خاك حميد، برادرش كه جوانمرگ شده بود، قسمش دادم و باز بي فايده بود، چون هيچ پيامي دريافت نكردم و اين قدرت نمايي اش بود؛ كسي كه همسرم را اگرچه، نه قانوني اما تصاحب كرده بود. با اينكه براي بدست آوردن گلرخ خيلي زحمت كشيده بود اما بود و نبودش برايم تفاوتي نمي كند، حتي زماني كه تنهايي ديوانه ام مي كند، چون خوب مي دانم كه دلش با من نبود.
***
دكتر بالاي سرم ايستاده اند و چيزهايي مي گويند كه من چيزي نمي فهمم و البته مادرم كه چشمانش گرد شده است.
آقا يه جوري حرف بزنيد كه ما هم يه چيزي بفهميم، اين را من با خنده ي هميشگي ام مي گويم. يكي شان با مفصل انگشت سبابه اش به مخم مي كوبد و مي گويد:
 اگه قرار بود تو بفهمي كه اينجوري حرف نمي زديم. سرت … تو… كار… خودت… باشه… بچه و با گفتن هر كلمه يك ضربه به سمت راست جمجمه ام مي زند. ديگران مي خندند و همگي دكترها از اتاق خارج مي شوند و حاج آقا براي نماز قامت مي بندد. حاج آقا به قول من آمده غده ي پفيوزش را عمل كند، اين اسمي است كه من روي غده ي هيپوفيز گذاشته ام. دست به نصيحتش حرف ندارد. گاهي وقت ها آن قدر با مادرم گرم مي گيرد كه غيرتي مي شوم و حس مي كنم مي خواهد به تورش بزند اما زماني كه به ملاقاتي اش مي آيند، خيالم راحت مي شود. همسر خودش آنقدر تر و تازه و تيز و فرز است كه اگر بفهمد گردن حاجي را مي شكند و كم كم باورم مي شود كه مخ زني كارش است و مرد و زن هم ندارد. تخت ديگر هم خالي است و مادرم ديگر شبها مجبور نيست، نشسته روي صندلي بخواهد. در عمل سومم، در بخش اورژانس، سه تخت اتاق پربود و پانزده، شانزده شب، روي صندلي و نشسته خوابيد. بعضي شب ها، دلم برايش مي سوخت، به كناري مي رفتم و بهش اصرار مي كردم كه در كناره ي خالي تخت من بخواهد؛ تختي كه به سختي حتي يك نفر روي آن، جا مي گيرد. اول كه از اتاق عمل به داخل بخش آوردنم، اتاق روبرو بودم اما تخت كناري ام كه يك قرصي عملي بود، آن قدر دعوا و مرافعه به راه انداخت و آن قدر فحاشي كرد كه مادرم از ترس آن كه، بلايي سر من نيايد، از مسوول بخش اورژانس خواهش كرد كه جايم را عوض كند و به اتاق روبرو كه اينجاست، منتقلم كردند. زماني كه جنسش نمي رسيد آن قدر مشت مشت لورازپام مي خورد كه كنترل رفتار و گفتارش كاملا از دستش خارج مي شد. هرچه دم دستش بود، پرتاب مي كرد و هرچه به دهانش مي آمد، مي گفت.
 خواهر مادر… من درد دارم. يه پتدين مي زني برام، يا بخشو رو سرت خراب كنم؟ مادر تو… و يا… رم تو… اول تا آخرت چرا پتدين منو نمي زني؟ آن روز قرص ها به قدري گيجش كرده بودند كه دوبار با صورت از روي تخت زمين خورد.
 همه را عاصي كرده است. از دستش خسته شده ايم. زودتر شرش را نمي كنند و به خراب شده اي كه قبلا آن جا بوده، ببرنش. مگر نمي دانيد، از خداشه كه پاش خوب نشه و همينجا بماند. آخر بيمارستان، هر قدر هم كه بد باشد، بهتر از اوين است كه آدم به جرم قتل، اونجا زنداني باشه. اينها را پرستار مردي كه داشت سرمم را وصل مي كرد، مي گفت. مجتبي خواب بود. شصت، هفتاد تا لورازپام بالا انداخته بود و مثل سنگ افتاده بود. اگر بيدار بود، نه آن پرستار كه حتي رئيس بيمارستان هم جرات نمي كرد ازش حرفي بزند يا انتقادي بهش بكند.
***
هرچه مي شمارم، فايده اي ندارد، نه دردم كمتر مي شود، نه پرستار بهم پتدين تزريق مي كند. چند دقيقه اي پيش پرستار دختري كه پيش از آن نديده بودمش آمد و براي كيان پتدين تزريق كرد.
دكتر، جان عزيزت، يه مسكن قوي برام بنويس. سرم داره مي تركه. تو رو به خدا. جانِ عزيزت. دكتر قول داده بود كه تا چند دقيقه ي ديگر پرستار برايم پتدين خواهد زد اما يك ساعت گذشته بود و هيچ خبري از پتدين نشده بود. يك لحظه ديدمش كه از جلوي در اتاق گذشت. با تمام توانم، صدايش كردم و به اتاق آمد ببيند چه مي گويم. آن پرستار تازه وارد را صدا زد تا بپرسد، چرا پتدين مرا تزريق نكرده است و معلوم شد كه مسكن مرا اشتباها، براي كيانِ بي خاصيت تزريق كرده است. از ناراحتي و درد به گريه افتادم. اين بار خودش رفت كه با پتدين باز گردد. كيان شنگولِ شنگول بود. كار پتديني بود كه اشتباهي براي او تزريق كرده بودند.
 ناراحت نباش، من از همجنس بازي توبه كرده ام پس با خيال راحت، دمر بخواب تا پتدينت را بزنم.  خوشبختانه مادرم زماني آمد كه كار دكتر شوخ كه هميشه از اين شوخي ها مي كرد، تمام شده بود و من داشتم لول لول مي شدم را تزريق كنند، حضور داشت، به هيچ وجه نمي گذاشت، مسكن برايم تزريق كنند. چاقو بهش مي زدي، خونش در نمي آمد. پس از آن كه دكتر رفته بود، آمپول را بياورد فقط سه بار تا نود شمرده بودم و حالا آن قدر نشئه بودم كه مي توانستم هزار بار تا نود بشمارم. به ياد نمي آورم كه دقيقا شمردن را از چه زماني آغاز كردم اما يكي دوبار كه براي چند موضوع كم اهميت شمردم و با رسيدن به عدد نود، كارم انجام شد، به شمردن، قدري اعتماد پيدا كردم. مادرم از سيگار كشيدنم نفرت داشت و هنوز هم دارد. در بيمارستان كه بوديم، خيلي مواظب بود كه سيگار نكشم. هر وقت كه دستم رو مي شد، هرچه فحش بلد بود، نثارم مي كرد البته از آن فحش هاي زنانه كه زياد بي ادبي نبود. مثل؛ مرده شور برده، بي شعور، نفهم، نمك نشناس و بدترينش كثافت بود. بار چهارمي كه عمل شدم، وارد اتاق كه مي شدي، من در تخت اول خوابيده بودم. يك دلال ماشين كه كمرش شكسته بود، تخت دوم و يك آخوندِ ترك زبان كه سكته كرده بود و مشاعرش را از دست داده بود در تخت آخر و سومين تخت دو پسر عمو بودند كه از آن روحاني مراقبت مي كردند. گويا آن روحاني، عمويشان بود. از صبح تا شب، صداي آخوند به آسمان بود. فيزيوتراپيستِ بيمارستان تجويز كرده بود كه به طور مداوم دست و پايش را نرمش دهند تا بتواند راه برود. دو برادر زاده ي ترك آن قدر وحشيانه دست و پايش را بالا و پايين مي كردند و به حسابِ خودشان، نرمش مي دادند كه مرد بيچاره از زور درد هرچه فحش ناموسي بلد بود به تركي حواله شان مي كرد. اگر اغراق نكنم دو پسر عمو، روزي دو بسته سيگار مي كشيدند. گاهي وقت ها حتي صد بار تا نود مي شماردم تا مادرم براي نماز مغرب و عشا، به نمازخانه برود و درست زماني كه مي خواستم از شمردن نااميد شوم، مادرم مي رفت به سرعت از آن ها سيگار مي گرفتم و شلاقي به سوي توالت مي رفتم و در فضاي متعفن و بدبوي توالت، سيگار را در عرض يك دقيقه مي كشيدم. گاهي آن قدر به سرعت از سيگار كام مي گرفتم كه تمام كه مي شد، دچار سرگيجه مي شدم و پل مي خوردم. مادرم كه بو برده بود يك روز، هنوز نرفته، بازگشت. توالت مملو بود از دود و بوي سيگار.
 تو اينجا چكار مي كني؟
 آمده ام غذا بخورم. توي توالت چه مي كنند؟
 خير سرت. اين بو و دود چيه؟ ها… كن ببينم.دستم رو شده بود. به سرعت به اتاق رفتم و خودم را زير ملحفه ي تخت پنهان كردم.
 هركس به اسد سيگار داده، ايشا ا… به درد چه كنم، چه كنم، دچار شه. به حق علي كه خير نبينه. اگر سكته كنه، من چه خاكي تو سرم بكنم . به خدا ازتون شكايت مي كنم. آبرويم رفت. از آن اتفاق به بعد همه مثل بچه ها باهام رفتار مي كردند. ترك ها ديگر بهم سيگار       ندادند. از مادرم بدم مي آمد، آن قدر آبروريزي كرد كه ديگر هيچ كس آدم به حسابم نمي آورد. همه اش تقصير آن دكتر عوضي بود. پير سگ گفت اسد اگر سيگار بكشد ممكن است سكته كند يا حتي تشنج . مادرم ديگر هيچ وقت براي نماز جماعت به نمازخانه نرفت. سيگار كشيدنم را مثل پيراهن عثمان بزرگ كرد و براي داداشه و بقيه تعريف كرد. داداشه هم كه زيادي خودش را مرد مي دانست تا چند روز با گستاخي تمام به جاي اسد، انسد صدايم مي كرد. يادش رفته بود، آنوقت ها را كه وقتي صدايش مي كردم، سوراخ موش را مي خريد، يه ميليون و خودش را خيس مي كرد. مامانه چنان بهش ميدان مي داد كه خودش رو باباي من حساب مي كرد. آبجي بزرگه هم همينطور امّا او حداقل، دلسوزتر بود. سه ماه بعد از مرخص شدنم از بيمارستان و آخرين عملم، عيد نوروز بود. مثل بچه يتيمي كه به فرزند خواندگي پذيرفته مي شود، آنقدر تحقير آميز باهام رفتار مي كردند كه حتي زماني كه مي خواستند برايم لباس عيد بخرند، به بازار نبردنم و يك جفت كفش به حساب تقريبي شماره‌ي كفش هاي قبلي ام، برايم خريدند. چاره اي نداشتم.نبايد اعتراض مي كردم. نه پولي در بساط داشتم و نه جاي بهتري براي زندگي و نه كاري كه حداقل يك حقوقِ بخور و نمير بگيرم و سرگرم باشم. با ماهي هزار تومان پول توجيبي كه مي گرفتم، پول، داشتنش و خرج كردنش برايم عقده شده بود. هزار تومان. فقط همين.
به بهانه ي هواخوري، گاهي، بعد از ظرها از خانه بيرون مي رفتم امّا در حقيقت، مي خواستم سيگار بكشم. سه يا چهار نخ سيگار مي گرفتم و در كوچه پس كوچه هاي پشت خانه مان، آتيش به آتيش، مي كشيدمشان بعد هم براي آنكه دهان و دست هايم بوي سيگار ندهد، به سراغ شمشادهاي كنار خيابان مي رفتم و چنگ مي زدم در برگ هاي تازه درآمده، در دستم له شان مي كردم و به دور لب ها و دستانم مي ماليدمشان، طوري كه آبشان درمي آمد. هركس مرا از دور مي ديد، گمان مي برد، ديوانه هستم، مخصوصا كه چشمم انحراف داشت و آنطور خنده دار راه مي رفتم و پاي چپم را مي چرخاندم و به جلو مي بردم و دستم صاف نمي شد كه كنار بدنم بيفتد و مانند كلاشنيكفي بود كه بندش به گردن، لوله اش رو به جلو، آماده ي شليك بود.
***
ـ خانوم منگله؟ گير داده؟
ـ نه، پسرمه، تصادف كرده.
دختر كه غرق خنده بود تا بناگوش سرخ شد. به سرعت عذرخواهي كرد و دور شد.
 از پزشك قانوني به خانه ي دايي دومي در ميدان فاطمي مي رفتيم. من بودم و مامان.
ـ هي بهت مي گم، اينجوري وسط خيابون نخند، حرف حساب كه به خرجت نمي ره.
باز خنديدم امّا در دلم غوغايي بود. دخترك، بدجوري دلم را شكست، يعني هركس چشمش مثل من باشد اينطوري موقع راه رفتن بلنگد، عقب افتاده ي ذهني است؟ اينهم از لطف هموطنان است كه تا وقتي شيك بپوشي و خوشگل راه بروي، منتت را مي كشند و دوزار به اينكه ابله هستي يا عاقل اهميت نمي دهند امّا همچين كه قدري بلنگي چهره ات مانند بقيه نباشد، نيوتن و انيشتن هم كه باشي، مهر عقب ماندگي بر پيشانيت مي زنند اگر بخندي؛ يعني ديوانه اي و اگر نه، آنقدر بهت ترحّم مي كنند كه مي خواهي خرخره شان را بجوي. در ميان آشناياني كه مشكلت را مي دانند هم، اينگونه است طوري كه گاهي كه خنده ام مي گرفت با عجله به توالت مي رفتم و هر قدر كه دلم مي خواست مي خنديدم، آخرش هم به گريه مي افتادم. گريه ي بي اشك، گويي چشمه ي اشكم خشكيده بود. خنديدن را براي خودم ممنوع كرده بودم. گاهي وقت ها پيش از رفتن به يك ميهماني، تا لحظه ي ورود به خانه ي ميزبان، بيش از سيصد بار تا نود مي شمرديدم امّا به محض ورود، باز خنده ام مي گرفت و گاهي هم پانصد بار مي شمردم تا گريه ام بگيرد ولي هيچ خبري از اشك نبود.
دلم مي خواست بميرم. خيلي فكرها و آرزوها در سر دارم، اگر نه خدا مي داند از اينكه خودم را بكشم، هيچ ترسي ندارم.
***
دقت مي كنم، زماني كه مي خواهد، وارد توالت شد، اول پاي راستش را روي كاشي كف توالت مي گذارد، پاي چپش را درون دمپايي مي گذارد و بعد پاي راستش را از روي كاشي برمي دارد، دمپايي را مي پوشد، داخل مي شود و در را مي بندد. از اين كار حالم بد مي شود. مي خواهم بالا بياورم. از توالت كه بيرون مي آيد، روي مبل در مقابل من مي نشيند، پاي راستش را روي پاي چپش مي اندازد و واي … مي خواهم استفراغ كنم. با دست راستش، پايش را نرمش مي دهد. مچ پايش را مي چرخاند و با انگشتان و كف پايش بازي مي كند؛ همان پايي كه چند دقيقه ي پيش گذاشته بودش كف توالت، روي كاشي هاي خيس.
بچه ها، ناهار…
مي خواهم سكته كنم. با همان دست سفره را پهن مي كند و قاشق ها را درون بشقاب هايي كه آبجي بزرگه مي چيند، مي گذارد. به محض آن كه آبجي بشقابي جلويم مي گذارد، مانند مرد عنكبوتي، جستي مي زنم و پيش از آن كه به طرفِ من برسد، يك قاشق از جاقاشقي بر مي دارم بي آن كه دستانش را بشويد، ليوان ها را از لبه شان كه وقت آب خوردن، به آن لب مي زنيم، از داخل سيني بر مي دارد و داخل سفره مي گذارد. قسم مي خورم كه روي غذا آب نخورم، حتي اگر لقمه در گلويم گير كند و خفه شوم. نوبت به نان ها مي رسد. با همان دست هاي كثيفش، نان ها را تكه مي كند و در جاي جاي سفره مي گذارد. بعد با دست راستش آب دماغش را مي گيرد و مفش را بالا مي كشد. دستمال هنوز اختراع نشده است و مادر سال 400 قبل از پيدايش تاريخ زندگي مي كند. سر سفره وقتي كه مي خواهم به غذايم نمك بزنم ، محبّتش گل مي كند و از داخل ظرف نمك، دوانگشتي، نمك بر مي دارد و روي غذايم مي ريزد. ديگر نمي توانم به غذا لب بزنم . وانمود مي كنم كه ستون فقراتم تير مي كشد و به اين ترفند، از سفره كنار مي كشم، آن هم قورمه سبزي؛ غذايي كه برايش مي ميرم و مامان، استادانه درستش مي كند. نه او، هركس كه به توالت مي رود، گوش هايم را حسابي تيز مي كنم تا دستانش را مي شويد يا نه و يا مي شمارم تا بدانم، در چند ثانيه دستانش را مي شويد. اصلا يادم مي آيد، تا نود شمردنم از توالت شروع شد. آن قدر وسواس دارم كه محاسبه كرده ام، شستن دست اگر روي حساب باشد، نود ثانيه به طول مي انجامد و صداي آب را كه مي شنوم تا خيالم راحت شود، دست هاي كسي كه آن تو است، كاملا تميز شده است. بعضي ها كه مي خواهند وانمود كنند و اداي آدم هاي تميز را در بياورند، پس از آنكه بيرون مي آيند، يكبار هم در ظرفشويي دستشان را مي شويند و جالب است كه پس از انجام كارشان، آن تو كه هستند، هيچوقت دستشان را نمي شويند (براي همان كاري كه انگشت سبابه را به داداش كوچيكه نشان مي دادم) از لحظه اي كه كارشان تمام مي شود و شلنگ را سر جايش مي گذارند و من صدايش را مي شنوم، هنوز به ده نرسيده ام كه در را باز مي كنند و خارج مي شوند. معمولا تا پانزده كه مي شمرم، به شير آب ظرفشويي مي رسند و دستشان را مي شويند. گاهي وقت ها مجبور مي شوم، دو سه بار تا نود مي شمارم، دستشان را به صد چيز مي زنند و بعد خبر مرگشان، دستشان را مي شويند. آري وسواس شمردن از توالت آغاز شد. و عدد نود؛ محاسبه كرده بودم كه تا دست كاملا تميز شود، در شمارش، به نود مي رسيدم.
ـ چطوري خره؟
از كنارم رد شد و آب دستشانش را به صورتم پاشيد. اگر از شمردن، عقب نمي ماندم، دو تا كلفت بارش مي كردم امّا لب هايم را بستم تا آبي كه پاشيده بود هب دهانم وارد نشود و همينطور كه مي شمردم به سمت دستشويي رفتم. آنقدر صبر كردم تا ببينم كه دستانش را مي شويد و خيالم راحت شود، بعد خودم وارد دستشويي شدم. آنقدر وراجي كرد و بعد آب را باز كرد و مجبور شدم به جاي 15 تا 25 بشمارم.
 
***
آب پاكي را روي دستم مي ريزد. فكر نمي كردم، اينقدر خشن شده باشد. اول كه از سينما بيرون آمدم مدام مِن مِن مي كرد، حس كردم حرف خاصي را مي خواهد بگويد و خجالت مي كشد. سكوت كردم تا راحت تر بتواند لب به سخن باز كند.
ـ مي داني اسد عصر كه گفتي از رابطه هاي پنهاني خوشت نمي آيد و دوست داري دلبستگي ات، آشكار باشد و ترجيح مي دهي با كسي كه بهش علاقه داري، ازدواج كني امّا رابطه ي پنهاني آزارت مي دهد، قدري نگران شدم پس …
اصلا متوجه منظورم نشده بود. من رابطه ي عاشقانه را گفته بودم. گفته بودم كه اگر قرار باشد با كسي رابطه ي عاشقانه داشته باشم، ترجيح مي دهم به جاي پنهان كاري كه هميشه دلم به تكان باشد كه مبادا كسي بفهمد، با طرف ازدواج كنم تا با سربلندي در برابر همه، احساسم را آشكار كنم و مجبور نباشم، پنهاني ببينمش يا مثلا در حسرت ديدارش، تلفني و پنهاني با او صحبت كنم و. او فكر كرده بود كه منظور من رابطه با خود اوست. بسيار دوستش دارم امّا با او صرفا يك دوستي را تجربه مي كنم و هيچ ذهنيتي از يك رابطه ي عاشقانه، درباره ي او، در نظرم نيست. متاسفم شدم كه هر چه برايش توضيح دادم، نپذيرفت كه حرفم را درست گفته ام و او صرفا دچار سوء‌ تفاهم شده است.
از خودم بدم مي آيد. من خيلي ساده لوحم. آن بعد از ظهر كه با هم قدم مي زديم و حرف ازدواج و عشق به ميان آمد، اصلا فكر نمي كردم كه او توضيحات مرا به حساب احساسم درباره ي خودش بگذارد و منظورم را آنطور وارونه بفهمد. به هيچ وجه، انكار نمي كنم كه دوستش دارم امّا به شرافتم سوگند مي خورم كه آن حرف هاي كه درباره ي عشق و رابطه ي عاطفي و ازدواج گفتم در كمال صداقت بود و به هيچ وجه نمي خواستم، غير مستقيم به او ابراز عشق كنم و پيشنهاد ازدواج به او بدهم. دو روز بعد كه باز ديدمش، هر چه توضيح دادم، البته قبول كرد كه آن حرف ها را بي منظور گفته ام، امّا باز هم نپذيرفت كه كلامم، او را دچار سوء‌ تفاهم كرده است و بر اين باور بود كه آن حرف ها، به حتم هر كسي را به نتيجه اي كه او به آن رسيده بود، مي رساند و باز از خودم بدم مي آمد كه ساده لوحي ام، باز كار دستم داده بود و باعث شده بود، ‌آنقدر تحقير شوم و مجبور بشوم، آنقدر توضيح بدهم. نمي توانستم خودم را ببخشم چون قانع نمي شد و باز از خودم بدم مي آمد. پشت دستم را داغ مي كنم كه از اين پس با هر غير هم جنسي كه خواستم حرف بزنم، يادم باشد كه يك مجرد هستم و حرف هايم بي بود باشد تا كسي را دچار سوء تفاهم نكند. لعنت به من. اگر چنين دوست خوبي را از دست بدهم، هرگز خودم را نخواهم بخشيد.
صبح كه براي ديدن دفتر وكالتش رفته بودم، باز بابت دلبستگي تذكر داد. جوش آوردم. بعد از سال ها، همان اسد كله خر و عصبي شده بودم.
ـ چي خيال كردي، فكر مي كني قراره وبال گردنت بشم؟ مي ترسي يه افليج بمونه رو دستت كه مدام تذكر مي دي؟ در اين بيست و نه سالي كه از خدا عمر گرفته ام، اينقدر كه تو ظرف اين چند روز، كلفتم بارم كردي، كسي بهم هيچكس بهم بد و بيراه نگفته بود. اصلا از چي مي ترسي؟ كه خودم را بهت قالب كنم؟ به خدا از تذكرهاي مدامت ديگه خسته شدم چرا فكر مي كني با يه بچّه طرفي؟ خدا گواه كه مثل خواهرم دوستت دارم درسته خيلي مي خوامت، امّا مثل يه دوست. به خدا محبتم بهت عاشفانه نيست.
حرف هايم كه تمام شد، حس كردم خالي شده ام. نفسي از راحتي خيال كشيدم و سكوت كردم. فهميد كه خيلي مرا رنجانده است. دو تا بستني زعفراني خريد و رفتيم به پاركي كه آن طرف خيابان نزديك خانه مان بود. هنوز دلخوري ام برطرف نشده بود. پاي چپم را روي پاي راستم انداختم و نشستم روي صندلي اي كه او پيشنهاد داد. دست راستم را هم گذاشتم روي پايم. لحنش بسيار دوستانه و مهربانانه بود. دستم را گرفته بود و نوازشم مي كرد. مهربانانه. ناخودآگاهم مدام به خودگاهم تذكر مي داد كه او يك دختر است امّا براي يك لحظه هم تحريك جنسي نشدم و شهوتم برانگيخته نشد.
به خودم مي باليدم كه لياقت اعتمادش را داشتم. گاهي به ذهنم مي آيد كه نكند به اين دليل مدام تذكر مي دهد كه دلبستگي ايجاد نشود كه خودش دلبسته شده است امّا به سرعت، احساس حماقت مي كنم؛ آخر من كه اينقدر خودپسند نبودم امّا هر چه به مخم فشار مي آورم، دليل منطقي اين كارش رانمي فهمم. دستم را كه نوازش مي كرد، احساس مي كردم، سوار ابرها شده و پرواز مي كنم. خيلي دوستش دارم. خيلي. خيلي. خيلي مثل آبجي بزرگه. مثل يك دوت راست مي گويد؛ مدام به دنبال بهانه مي گردم كه با او تماس بگيرم. خيلي تنها هستم. احساس تنهايي شديدي مي كنم. آن روز كه ديدمش، از خود بي خود شده بودم، اگر آنطور سنگ روي يخم نمي كرد و تذكر نمي داد كه مبادا دلبسته اش شوم، حالا احساس مي كردم كه خدا برايم فرشته اي فرستاده است، تا مرا از تنهايي درآورد و با دوستي اش، دلگرمم كند.
دندانهايش را ارتودنسي كرده است؛ از همين سيم هايي كه به دندان ها وصل مي كنند تا دندان ها مرتب شود. وقتي مي گويد، يك ميليون و دويست هزار تومان هزينه كرده است؛ يعني پدرش هزينه كرده است، دلم براي خودم مي سوزد كه در چهارده سالگي، بابا را از دست دادم و حالا دندان هايم، ددراكولا را به ياد مي آورد. از اين دل سوختن هاي مدام براي خودم هم، خسته شده ام. اگر مادر اين را بفهمد، مطمئنم كه دلش مي شكند، چون در اين چهارده، پانزده سال، هر چه از دستش آمده، انجام داده است تا ما احساس كمبود پدر را نكنيم. براي من كه هميشه، سنگ تمام گذاشته است و خيلي نامردم اگر كارهايش و زحماتش را از ياد برده باشم. همه بارها گفته اند كه حتي حياتِ دوباره ام را مديون او هستم كه مدتي را كه در كما بودم، بارها دكترها از به هوش آمدنم نااميد شده بودند و مي خواسته اند، مرا به سردخانه ببرند كه مادرم با داد و قالي كه به راه انداخته بوده، منصرفشان كرده بوده است. گاه به خود مي گويم، اينكه بسيار به او فكر مي كنم، بسيار از او مي گويم و بسيار از او مي نويسم، شايد به اين دليل است كه عاشقش شده ام. مي ترسم. اين چه عشقي است كه با ابرازش، او را از دست خواهيم داد؟ نه عاشق نشده ام. دلبستگي بي حدم به او حاصل اين 3، 4 سال تنهايي است. دوستش دارم چون خود را مديون او مي دانم. او كه چون ديگران فراموشم نكرده است. او؛ آشناي سال هاي دور و دوست عزيز و عزيز و عزيز امروز.
تصميم مي گيرم، چند روز، نه بينمش، نه به او تلفن كنم و نه حتي برايش اس ام اس بفرستم. نمي دانم كه مي توانم يا نه و اميدوارم بتوانم. يكصد صلوات نذر مي كنم تا بتوانم.
***
خوابم نمي برد. صدايش در گوشم مي پيچد مثل بادي كه در پيچ و خم يك غار زوزه مي كشد. فكر مي كند چون دارد دعا مي خواند، هيچكس حق اعتراض ندارد و هر كه چيزي بگويد از كافران است. حالا دعايش تمام شده و دارد صلوات مي فرستد.
ـ برا، دُرُس شدن كار دارد گاه جنابعالي، هزار تا صلوات نذر كردم. بگير بخواب.
واي خداي من تا ساعت 5 صبح خبري از خواب نخواهد بود. كار هر شب اوست. مثل مادربزرگ وقت خواب، وضو مي گيرد و شروع مي كند به خواندن قرآن بعد از آن، چند عا از مفاتيح مي خواند و جايش را مي اندازد و صلوات مي فرستد. گاهي تا صلوات هايش تمام نشود، لامپ را خاموش نمي كند. بعضي وقت ها، آنقدر از پِس پِس كردنش وقتي كه مثلا به آرامي دعا مي خواند، لجم مي گيرد كه اگر مادرم نبود، خرخره اش را مي جويدم. امّا چاره اي ندارم؛ خانه ي پدري را كه فروختيم، من سهمم را گرفتم و مامان و آبجي و داداش كوچيكه هم با سهم خودشان، اين خانه را خريدند و من سهمي در اينجا ندارم. پولِ سهم خودم را، كمتر از يك سال به باد فنا دادم. يكي از بچه ها راست مي گويد؛ كه اونوقتي كه چرت سه نبش مي زدي، بايد حساب يه همچين وقتايي را هم مي كردي. بعد از تصادفم مرا پيش خودشان نگه داشتند. نمي دانم، شايد دلشان برايم سوخت. خسته شده ام. كاش اين روزها، زودتر مي گذشت و من از اين زندگي سگي خلاص مي شدم. نماز مي خواندم و مدام به من غرولند مي كند كه چرا نماز نمي خوانم. راستش خودم هم خيلي دوست دارم نماز بخوانم امّا با اين وسواسي كه دارم، مدام توهم و خيالِ ناپاكي آزارم مي دهد و توالت كه مي روم، فقط كافيست، حس كنم كه يك قطره آب به پايم پاشيده است، آنوقت، پايم را از بالا تا پايين مي شويم و دمپايي ها خيس مي شود و بايد يك ساعت با او جرّ و بحث كنم. از اين وسواس لعنتي، دائم به عزابم. دمپايي شلوارم را تا زانو بالا مي زنم، تا اگر آب پاشيد به شلوار نپاشد و با خيس شدن پايم، متوجّه شوم و پايم را بشويم. با اينكه شلوارم را تا زده ام، باز هم در نور و روشني مدام نگاهش مي كنم تا اگر قطره اي آب ديدم شلوار را عوض كنم. تصميم مي گيرم نماز بخوانم خوشحال مي شوم امّا هنوز باور نكرده است. يادم مي دهد كه چگونه با اين شرايط جسمي ام، وضو بگيرم. صورتم را كه با دست راستم مي شويم اول دست راستم و بعد ديگري را از آرنج، زير آب مي گيرم بعد مسح سرم را مي كشم و با دست راستم، براي هر دو پا، مسح مي كشم چون با دست چپم نمي توانم دست چپم به طور كامل باز نمي شود و نمي توانم از آرنج، آنقدر صافش كنم تا به پايم برسد و وقتي هم كه به سختي اين كار را مي كنم، انگشت هايم، باز نمي شود تا بكشمش روي پاي چپم.
با دقت و شمرده، نمازم را مي خوانم. مثل وسواسي كه در تميزي دارم. نسسته مي خوانم، چون براي ركوع و سجود به سختي مي توانم خم شوم و بنشينم. خيلي بغض در گلو دارم امّا هر چه مي كنم، گريه ام نمي آيد. نمازم كه تمام مي شود. دعا مي كنم براي همه ي آنهايي كه دوستشان دارم، براي آنها كه آشنايند و تمام كساني كه نمي شناسمشان و در آخر هم، براي خودم؛ لياقتِ شفا را پيدا كنم و خدا بخواهد و معجزه شود. نمي دانم نفرين كسي باني اين پيش آمد، بوده است يا نه. امّا خوب مي دانم كه آن اسدِ ديروزها، نيستم. آدم شده ام. مثل يك انگل به ديگران نمي چسبم كه قرار باشد، خرج عملم را جور كنم. به همان اندازه كه به منفعتِ خودم، فكر مي كنم، حواسم به حق و حقوق ديگران هم مقيّدم. آن اسد كه حالا ديگر نمي شناسمش، يكسره مثل گداها، دستش جلوي ديگران دراز بود. خمار كه مي شدم، به هر قيمتي بود، بايد پول جور مي كردم. حالا با گريه، ترحم طلبي و هر ترفندي كه مي شد، طرف را تيغ مي زدم. وقتي آن روزها را به ياد مي آورم، از خودم، بدم مي آيد. شايد اگر هنوز هم يك افيوني بودم، بوي تعفّنم را حس نمي كردم. با هركس كه مراوده داشتم، فقط كافي بود، خانوادهاش، يكبار مرا ببينند و تمام؛ كات. رابطه قطع مي شد. به زور كت و شلوار و كرم پدري كه به صورت مي ماليدم و سه تيغه بودن هميشگي صورتم بود كه قابل تحمل بودم، اگرنه آن كه بلدِ اين كار بود، به سه سوت مي فهميد كه با چه زالويي روبروست. حالا حتي اگر صورتم را ده روز هم نتراشم و اصلاح نكنم، به قول مادر، صورتم مثل گل مي ماند. آن قدر از خوشحالي مادر، به شوق مي آيم و از اين كه حالا هستم، راضي ام كه حتي بعضي وقت ها، معلوليتم را فراموش مي كنم. پول جور كردن، يه مشكل بود، جنس جور كردن و پيدا كردنِ يه ساقيِ با مرام كه كمتر آشغال قاطي جنسش مي كرد يه مشكل و مصرف كردنش، بي آن كه دستم پيش ديگران رو بشود يه مشكل اساسي. گاهي، آن قدريبث مي شدم كه در طول هفته يكبار به توالت مي رفتم و آن يكبار هم، جر مي خوردم تا كارم تمام مي شد. تمام پشتم زخم شده بود. موقع دفع، به جان كندن مي افتادم و پشتم خونِ خالي مي شد. بعد هم كه بايد چوب توي كر توالت مي كردم تا محتوياتش در لوله پايين مي رفت، طوري كه وقتي از توالت بيرون مي آمدم ، خيس عرق بودم و بوي گند گرفته بودم. بعضي وقت ها براي آن كه ديگران نفهمند يبث شده ام، بعد از ادرار، يك ربع در توالت مي ماندم و به دروغ آفتابه را خالي مي كردم، داخل چاه و صداي شلنگ را در مي آوردم. داداش كوچيكه پول هايش را، هفت جا قايم مي كرد و مامان هم فكر مي كنم، مي گذاشت داخل سينه بندش. اين مالِ زماني بود كه هنوز خانه ي را نفروخته بوديم، و گرنه در اين خانه ي جديدشان، جرات نمي كردم، از كسي پول بخواهم كه سه سوت بيرونم مي كردند. البته پيش از تصادفم دوسه ماه بيشتر در خانه ي جديدشان نبودم و يك ماهش را هم كه ترك مي كردم و به قولِ معروف؛ يا بويي يا سقوط آزاد در ترك بودم. به هركس كه سر مي زدم، خوب مي دانست كه قرار است، تيغش بزنم اما در دودره بازي آن قدر حرفه اي شده بودم كه هيچ وقت موفق نمي شدند، پاسخ منفي بدهند، طوري كه اگر خودشان هم پول نداشتند، آن قدر سريش مي شدم، تا از كسي برايم قرض مي كردند. طبق حسابِ مادر كه بعدها گفت، من روزي 30 هزار تومان خرج عمل و آژانس و كثافت كاري ام كرده بودم اگر نه چطور ظرف مدت ده ماه، آن قدر پول را، يعني 5/6 ميليون را به باد فنا داده بودم اما خودم خوشحالم چون زماني تصادف كردم كه آدم شده بودم و يك ماه از تركم مي گذشت، اگرنه، معلوم نبود، با آن هيكل استخواني ام كه وقت عملي بودنم، مثل اسكلت شده بودم، تصادف كه مي كردم حتما مي مردم، چون ضعيف و ناتوان بودم، آن روزها؛ يك جنازه ي متحركِ 4 كيلويي.
***
ـ التماس دعا
مثل مادر وقتي كه اين را بهش مي گويند، بادي به غبغب مي اندازم و مي گويم: محتاجيم به دعا. امّا از ته دل مي گويم. قامت مي بندم و شروع مي كنم به خواندنِ ركعت اوّل. تمام كه مي شود. سرم را روي مهر مي گذارم و دعا مي كنم. مادر مي گريد كه طلب آمرزش كن و چند بار، استغفر ا… ربي و اتوب اليه مي خوانم. براي همه دعا مي كنم. براي سارا هم؛ كه خوشبخت شود، حتي اگر من سهمي از خوشبختي اش نداشته باشم و مرد زندگي اش، كس ديگري باشد.
سردبير مي گويد: قبول باشه
ـ خدا قبول كنه. قبول حق
باز مثل مادر پاسخ مي دهم. هر وقت كه قامت مي بندم، سعي مي كنم كه تمام حواسم به نمازم باشد و كلمات را درست ادا كنم مثل آن روزها كه تازه عضو كانون مسجد محله مان شده بودم و سعي مي كردم، بي ريا و از صدق دل نماز بخوانم. تازه سيزده سالم تمام شده بود. شاگرد اوّل مدرسه بودم و شاگر اوّل خانه هم. مادر كلي ذوقم را مي كرد و پيش همه از نماز خواندم مي گفت. بابا هم اينكه خودش نماز نمي خواند تشويقم مي كرد. حيف كه ديگر نيست. خدا مي داند كه اگر بود و عملي شدنم را مي ديد، چه رفتاري با من مي كرد. شايد اگر نمرده بود، من اصلا عملي نمي شدم. فاميل هم از نماز خواندنم تعجب مي كنند. آن روز از دفتر نشريه به خانه كه رسيدم، ماشين دايي كوچيكه، جلوي در بود. از مسجد پشت خانه مان، صداي اذان مي آمد. خودم را عادت داده بودم كه نمازم را اول وقت بخوانم. سلام دادم. به آرامي اذان را براي خودم گفتم و وضو گرفتم. جانماز را كه پهن كردم، ديدم كه با تعجّب نگاهم مي كند. قامت كه بستم، سنگيني نگاهش را حس كردم. چشمانش گرد شده بود. زير لب چيزي گفت كه نشنيدم امّا حاكي از تعجّبش بود. خداحافظي كرد و رفت. وقتي نمازم تمام شد و سلام نماز را گفتم، ديدم كه ديگر نيست. خبر نماز خداندنم، مثل توپ در فاميل صدا كرده بود. همه تعجب مي كردند كه اسدِ لامذهب حالا نماز خوان شده بود. مادر مدام تذكر مي داد كه به قول خودش چهار قل را بخوانم تا زندگي ام، بركت داشته باشد و راست به كارم بيايد. احساس خوشي مي كردم. گاهي هم كه خسته مي شدم، از وسواس گندي بود كه براي درست ادا كردن، كلماتِ عربي نماز داشتم. وقتي صلوات مي فرستادم، به صاد كه مي رسيدم، بايد حتما صداي سوتِ صلواتم در مي آمد، اگر نه دوباره مي خواندم و باز مي خواندم و مي خواندم تا صداي سوت از دهان و ميان لب هايم خارج مي شد. آن روحاني كه آن وقت ها كه عضو كانون بودم و به مسجد مي رفتم، مي گفت كه وقتي مي گوييد صلّ بايد صداي سوت از دهانتان خارج شود و اگر بگوييد، سل گناه دارد، چون سل به معناي شمشير است و يعني؛ خدايا بر محمد و آل محمد، شمشير بفرست.
احساس آرامش مي كنم. حس مي كنم خالي از بغضم امّا متاسفانه هنوز كابوس هاي روزانه، و دلشوره و نگراني، دست از سرم برنمي دارد و رهايم نمي كند. مادر مي گويد: هركس اگر از خدا چيزي بخواهد و خواسته اش اجابت نشود، از بي اعتمادي و كم ايماني خودش است. نمي دانم، شايد، من هم، ايمانش، ضعيف است. به مجرد آنكه، قامت مي بندم هر چه فكر و خيال باطل و بيهوده است به ذهنم هجوم مي آورد با اينكه خيلي وسواس معنوي دارم كه بر نمازم، مسلّط باشم امّا داستان سخت و پرتعليق بدهكاري ام به خلق ا..، به سراغم مي آيد. سعي مي كنم به پيمانم با هستي بخش وفادار بمانم. با خودم مي گويم؛ همينكه اينقدر مقيدم، به سلامت ارتباط با خدا، به حتم مورد قبولش قرار مي گيرد. نمي دانم، با اينكه، احساس آرامش مي كنم باز هم قرض هايم را از ياد نمي برم، نمي گذارم، وسواسم باعث شود، از نماز خواندن خسته شوم.
***
مادر، داد و قال به راه مي اندازد. يك كلام از ذهنم پريد كه خاطره ي تصادفم را مي خواهم داستان كنم، پيله كرد كه؛ حالا مي خواهي اين ذره آبرويي رو هم كه پيش مردم داريم؛ ببري؟ هر چه توضيح دادم؛ مادر من، داستان، همه اش كه واقعيت نيست. يه چيزايي از واقعيت كم مي كني. يه چيزايي بهش اضافه مي كني.
همه ي آدماي داستان و اسماشون كه واقعي نيست. اصلا، داستان كه مثل خاطره نيست، به خرجش نرفت كه نرفت. از دخالت هاي نابه جايش در نوشتن داستانم، به تنگ آمده ام بعضي وقت ها كه از خانه خارج مي شوم، مدام، اين دلشوره را دارم كه نكند، نوشته هايم را از بين ببرد. به همين علت، دفتري را كه داستانم را در آن مي نويسم، داخل كيفم كه قفل رمز دار دارد، پنهان مي كنم، امّا باز مي ترسم، رمزش را با عقب و جلو كردن شماره ها بفهمد و نابودش كند. نمي دانم به چه زباني بگويم كه اين داستان است و به واقعيّت زندگي مان هيچ ربطي ندارد. مدام درباره ي چاپ داستانم، با او حرف مي زنم تا بلكه باور كند كه اين يك داستان است. شباه بعضي جاهاي داستان به خودم و حقيقت زندگي ام، باعث مي شود، توضيحاتم را نپذيرد امّا آنقدر پافشاري مي كنم تا مي پذيرد، چون دروغ نمي گويم و حقيقتا مي خواهم يك داستان بنويسم.
اكثر كساني كه در طول روزهايم مي بينند، مي دانند كه در حال نوشتن يك داستان بلند هستم و همه مي دانند، به جز همكارانم در نشريه. از بس به مادرم توضيح داده ام، خودم هم دچار اين ترديد شده ام كه نكند داستانم به خاطره، پهلو بزند. تمام سعي ام را مي كن كه اينچنين نشود. امّا تلاش بسياري كه در داشتن صداقت با خواننده ام دارم، شايد شائبه ي حقيقي بودنش را به ذهن بياورد. از نوشتن خسته شده ام، آدم ها و فضايي كه ساخته امشان، خيلي وسيع شده اند و نزديك است كه كنترل فضاي داستان، از دستم در برود، امّا تمام تلاشم را مي كنم، بي آنكه به مخاطب، باج بدهم، فضاسازي ام، موفق به جذب مخاطب شود.
به پارك لاله رفته ايم، همراه با آن دختر خانمي كه قبول كرده در نوشتن نمايشنامه ي كودكانه اي كه مي خواهم بنويسم، به من كمك كند و بتوانم در تابستان اجرايش كنم، تا قدري از لحاظ مالي، كمك خرجم شود. پول زيادي در حساب پس اندازم ندارم و مدام دلشوره دارم كه پولم تمام شود. از نشريه هم نزديك به دو ماه است، پولي دريافت نكرده ام و اصلا دوست ندارم، مجبور شوم از كسي قرض كنم. به هيچ وجه نمي خواهم با تمام شدن پس اندازم و رو انداختن به كسي، خاطره اسد سال ها پيش را كه هيچكس دل خوشي ازش نداشت، زنده كنم يك نمايش كودكانه كه بتواند توسط اصرار بچه ها، بزرگترها را به سالن اجراي تئاتر بكشاند، به خوبي مي تواند با فروشش، جبران هزينه ها را بكند و مشكلات مالي مرا حل كند.
به سراغ داستان هاي گرگ و ميشي و سگ و گربه اي نرفته ام، چون در اين سال ها، خانواده ها، آنقدر روباه مكّار و گرگ ستمكار ديده اند كه از هر چه قصه ي جنگلي است، حالشان به هم مي خورد.
***
از قطار كه پياده مي شويم، تمام فكر و ذكرم، اينست كه به توالت بروم، امّا اصلا دستشويي ندارم، حتي ادرار از ديشب كه سوار قطار شديم، مدام دلشوره ي امروز صبح را داشتم كه در ايستگاه تهران، دستشويي ام را بروم، تا در طول راه كه مي خواهيم به دادگاه برسيم، خفتم را نگيرد و آبروريزي نشود.
با مادر كه مثل هميشه، تنها همراه من است، قرار مي گذاريم كه بعد از توالت كجا همديگر را ببينيم و هر دو به توالت ايستگاه مي رويم. البته او بايد به نمازخانه هم برود تا قضاي نماز صبحش را بخواند. امّا من فقط به توالت مي روم، چون نماز نمي خوانم. خوابم مي آيد. با قطار عادي آمديم از همان هايي كه صندلي هايش مثل تختخواب مي شود امّا كوپه پر بود و نمي شد، صندلي ها را خواباند و تا تهران نشسته چرت زديم. هر چه با مادر بحث كردم، راضي نشد كه با اتوبوس بياييم و يا لااقل با درجه دو، نه عادي كه غير از ما 4 تا سبيل كلفت ديگر هم در كوپه بودند و پاهايشان را از كفش بيرون آورده بودند و بوي گند جورابشان، خفه مان مي كرد. حيف كه خودم پولي در بساط ندارم اگر نه به هيچ صورت، حاضر نمي شدم با قطار عادي بيايم. پلك هايم باز نمي ماند. آنقدر خوابم مي آيد كه دوست دارم بميرم و يك خواب راحت بروم. هر چه در توالت مي مانم و به خودم فشار مي آوردم نمي توانم از شر دلشوره ي آبروريزي در ميانه راه، خلاص شوم. فكري به مغزم خطور مي كند. بايد چيزي بخورم تا شكمم كار كند. وقتي از توالت بيرون مي آيم، ‌آنها كه منتظرند، از بس خودشان را نگه داشته اند، صورتشان، سرخ شده است و با غضب نگاهم مي كنند، عذرخواهي مي كنم و به طبقه ي بالا، جايي كه با مادر قرار دارم مي روم.  لقمه هاي نان و پنير را كه مادر درست مي كند، مي خورم و مي شمارم. سه بار شمرده ام و هيچ اتفاقي نيفتاده است اما باز مي شمارم. ديگر خوب مي دانم كه اين شمردن، معجزه مي كند اما براي وقت گذراني خوب است. بار يازدهم، آن چه مي خواهم مي شود و به توالت مي روم. خيالم راحت مي شود. نمي دانم چرا وضع مزاجي ام، اين گونه است، حتي اگر ساعت 12 شب با روغن كرچك، روده هايم به طور كامل تخليه شود، باز هم صبح كه مي شود، بايد به توالت بروم. با خيال راحت سوار اتوبوس مي شوم. بايد اول تا ميدان ولي عصر برويم. بعد تا سر خيابان مطهري و در پايان هم، اوايل مطهري به دادگاه مي رسيم. خيلي دير شده است. توالت رفتن خيلي وقتم را گرفت. مامان غرولند مي كند. نيم ساعت پس از ساعتي كه در اخطاريه نوشته شده است به دادگاه مي رسيم. قاضي اعتراض مي كند و من توضيح مي دهم. آن جوان كه نامش سعيد است هم با همسرش آمده است. ما را كه مي بينند قيافه شان درهم مي رود، گويي انتظار داشته اند كه نتوانيم خودمان را برسانيم. قاضي كه به نظر آدم خوبي مي آيد، برگه اي را به دستم مي دهد تا شرح ماجرا را بنويسم. چون پيش از تصادف، چپ دست بوده ام و حالا دست چپم فلج شده است، برگه و خودكاري را كه قاضي داده است به مادر مي دهم تا من بگويم و او بنويسد. آن جوان كه نامش سعيد است در پاسخ به پرسشهايي كه قاضي مي كند مدام مي خندد و پاسخ مي دهد. هربار كه قاضي چيزي مي پرسد، همسرش كه از آن سروزبان دارهاست، پاسخ مي دهد. قاضي عصباني مي شود و يك تذكر جدي مي دهد كه زنك لالماني مي گيرد و فقط زير لبي وزوز مي كند و به شوهرش، چيزهايي مي گويد. به باور خودش، راهنمايي اش مي كند و مدام براي جلب ترحّم حاضرين كه قاضي و منشي دادگاه و من و مادرم هستيم، سعي مي كند اما قاضي موهايش را در آ‌سياب، سفيد نكرده است و ظواهر امر نشان مي دهد كه گول خوردني نيست. او باز هم منكر مي شود و پيشنهاد قاضي براي كارشناسي ماشين توسط پنج كارشناس را رد مي كند.
پول كارشناسي را نداري؟ يا قبول داري كه كار خودته؟
باز مي گويد كه تصادف، كار يك موتوري بوده است .
آقاي عزيز، اين جور كه اين بنده ي خدا، آش و لاش شده اگر موتوري بهش زده بود كه خوِد موتوري،مرده بود. باز انكار مي كند و مي خندد. از آن خنده هاي عصبي به شدت هم عرق كرده است. قاضي مي گويد كه جواب را برايمان مي فرستند و دادگاه تمام مي شود. دوست دارم، خرخره اش را بجوم. با آن همه سي تي اسكن و پرونده ي پزشكي و بار و بنديل بايد مسير آمده را باز گرديم. مادر تپش قلب گرفته است و نفس نفس مي زند.
***
از خانه خارج مي شوم تا قايمكي سيگار بكشم. سيصد تومان دارم و براي 5، 6 نخ سيگار كافيست. وينستون لايت مي كشم هم اينكه، براي كسي مثل من كه چند روز يكبار، سيگار مي كشم، سنگين نيست و دودش ملايم است و چند سيگار پشت سرهم، اذيتم نمي كند و دچار افت فشار خون نمي شوم و در ضمن، مهم تر از همه، بويش زود از بين مي رود و كافيست، از شير آب، پاركي كه آن طرف رودخانه ي سر خيابانمان است، دو سه مشت، آب به صورتم بزنم تا سگ هم با آن سامه ي قوي اش، نتواند تشخيص دهد كه سيگار كشيده ام. و اين خاصيتش، به همه ايراداتش، از جمله، گراني اش كه نخي پنجاه تومان است، مي ارزد. آن چنان به سرعت و سراسيمه، اين طرف و آن طرف را نگاه مي كنم و از سيگارم كام مي گيرم كه هر رهگذري، چشمانش از تعجّب گرد مي شود، البته اين موضوع نيمي از ماجراست و معلوليّت و چپ چشمي ام، نيمه ديگر خوب به ياد دارم؛ نخستين بار كه از سوپر ماركت سر كوچه مان، سيگار خريدم، زماني كه گفتم 4 نخ وينستون لايت مي خواهم، چنان با ناباوري نگاهم كرد كه گويي معلولين و چپ چشم ها، حق كشيدن سيگار را ندارند و گناه كبيره كرده بودم كه سيگار مي خواستم. و يا عقب مانده ي ذهني بودم. اين برخورد، چپ چشمي و كج كج راه رفتنم، بهم القا مي كند كه ديگران به چشم هيولا به من نگاه مي كنند اما ديگر به اين طرز نگاهشان عادت كرده ام، به قول دوستم اسماعيل كه مادرش مي گفت: « اسد آقا، شما خيلي روحيه داريد.» من هم خيلي روحيه دارم و هم خيلي پررو هستم. عيد نوروز بود و براي عيد ديدني به خانه شان رفته بودم. وقتي از سيگاري بودنم پرسيدند، مثل بچه مثبت ها، وانمود كردم كه سيگار نمي كشم اما دروغ گفتم؛ بعد از بيرون آمدن از خانه شان، با وجود معلوليت، پاي چپم، لاك پشتي راه مي رفتم و تند تند از سيگار اول و دوم و سوم و چهارمين سيگار، كام مي گرفتم و چهارتايش را پشت سرهم ظرف يك ربع كشيدم. انگاري مي خواستم خودم را خفه كنم. از هول حليم، افتاده بودم درون ديگ. لولِ لول شده بودم، مثل اينكه نشئه شده بودم و اگر ترس از فهميدن مادر و ديگران و بوي سيگار را نداشتم، توي آسمونا پرواز مي كردم. كلي از جوانه هاي شمشاد را كه در طول مسير، سر راهم بود، كندم، با دست لهشان كردم و به دور لب ها و كف دستانم ماليدم. ديگر بوي سيگار نمي دادم و تنها چيزي كه آزارم مي داد، پادردي بود كه نصيبم شده بود. از ترحم ديگران حالم به هم مي خورد. در بين راه چندين ماشين مدل بالا، جلوي پايم ترمز كرد و راننده ها يا سرنشين هايي كه تقريبا همه شان، جلو نشسته بودند و گويا همسر يا مادر راننده ها بودند، تعارفم كردند كه برسانندم. آن چنان به سرعت مي نويسم كه هيچ كس قبول نمي كند و توي كتش نخواهد رفت كه اين چيزي كه مي نويسم، يك رمان است و اگر به يك حرفه اي كه نمي شناسدم، بگويم در حال نوشتن يك رمان هستم، حتما مسخره ام مي كند و بهم مي خندد اما چارچوب و كلّيات اين داستان را در اين 3 سال آن قدر درباره اش فكر كرده ام كه گويي سه سال است كه آن را مي نويسم. بارها از آغاز تا پايانش را مرور كرده ام و شخصّيت هايش آن قدر برايم، آشنا هستند و مي شناسمشان كه انگار عمري است با هم در يك خانه زندگي مي كنيم. داشتم فراموش مي كردم كه چه مي گفتم؛ از خانه كه خارج مي شدم، دلم خيلي گرفته است و از شرايط بد و بي خبري كه در آن به سر مي برم، به تنگ آمده ام دلم را صاف مي كنم و شروع به گفتگو با خدا مي كنم.
خدايا، ديگه خسته شده ام. اين بي خبري دارد ذره ذره نابودم مي كند. خدايا لطف هميشگي ات را از من نگير. خوب مي دانم كه هيچ وقت، بنده ي سر به راهي نبوده ام اما تو را به مظلوميت امام حسين، به روح حضرت زهرا قسمت مي دهم كه مرا از اين بي خبري نجاتم بده و زودتر تكليفِ دادگاهم روشن شود. خدايا نجاتم بده. تو را به اين اشك هاي صادقانه ام از بس كه آرام و بي صدا، اشك ريخته ام، چشمانم، سرخِ سرخ شده است. صرتم را در پارك هميشگي كه براي سيگار كشيدن پنهاني به آن جا مي روم، مي شويم و مي روم به سمت خانه. محسن؛ پسر سوپري سر كوچه را صدا مي كنم تا بو كند و ببيند بوي سيگار مي دهم يا نه و با خيال راحت وارد كوچه مان مي شوم. مادر و همسايه ي كناري مان كه در انتهاي بن بست خانه دارد، مشغول صحبت هستند.
 مشت و لق بده، آقا اسد
به مادر نگاه مي كنم و مي پرسم؛ آره؟
خدا خواست كه تا كليد انداختم به در، پستچي آمد و نامه ي دادگاه را آورد. از شوق، دست و پايم را گم مي كنم.
-كو؟كو؟ بده ببينم. به خدا همين الان دعا كردم و از خدا خواستم كه جواب دادگاه، زودتر بياد
نه خير، از نذر منه، هزار تا صلوات نذر كرده بودم كه تا آخرِ ماه جوابِ دادگاه بياد.
آن قدر ذوق زده شده ام كه اصلا حواسم نيست، چه مي گويد و مثل بز، هرچه مي گويد را با سر تاييد مي كنم . شايد هم حق با او باشد. نظرم عوض مي شود؛ تصميم مي گيرم به جاي شمردن هاي مسخره ام، صلوات بفرستم حتي اگر آبرويي پيش خدا نداشته باشم كه ندارم لااقل روحم صيقل مي خورد و قدري پاك تر مي شوم. شايد به يمن صلوات فرستادن، دوستاني كه فراموشم كرده اند، فراموش كنند، چه انگلي بودم و به سويم بيايند. مادرم راست مي گويد؛ به هدفم هم كه نرسم كه حتما بي حكمت نيست، آرامش كه مي گيرم. باز هم خدا را شكر مي كنم. حكم قطعي دادگاه است ـ دادگاه تجديد نظر ـ 120 درصد يك ديه كامل به عنوان ديه و 91 روز حبس غير قابل خريد براي آن جوان كه نامش سعيد است باز هم خدا را شكر مي كنم و از شدّت خوشحالي، مدام صلوات مي فرستم.. آرامم. آرامِ آرام. ديگر نخواهم شمرد.

|+| نوشته شده توسط خداداد شهرستانی در 2007/12/9  |
 
 
بالا