توضیح این که هر گونه شباهت نام و شخصیت به تمامی مردود اعلام می شود ( قابل توجه شایعه سازان )
الو سلام من اسدم . همون اسدی که حتی مادرش واسش حرف در آورد که قراره زنشو طلاق بده و تو رو بگیره . همه هم باور کردن ، انگار یادشون رفته بود که تو به جز اینکه خواهر زنم بودی ، دوستمم بودی حتی گلرخم باورش شده بود که من عاشقت شده بودم . تموم حرفا وقتی بیشتر شد که من اسمت رو گذاشتم گلدانه ، از همون وقتی که از تهران واست نامه می نوشتم . گلرخ فراموش کرده بود که چه طور اونشب که ناغافل از خواب پریدم و خواستم برم توالت ، خودشو از کنار اون مثلا دوست عقب کشید و یقه ی تاپشو که باز باز بود و سینه هاش داشت از توی سینه بندش می پرید بیرون بست تا مثلا سینه هاش پیدا نباشه . انگار فقط من نا محرم بودم که نباید سینه های خانومو می دیدم . یادش به خیر فردا صبحش وقتی شازده رفت تو حیاط که دست و روشو بشوره مامانم پنجره رو وا کرد و هر چی لایق بود نثارش کرد . مردک انقدر پر رو بود که مثلا قهر کرد و من احمق تر از احمق هم جلوی مامانه در اومدم که نه مامان این شازده دوستمه و گلرخ مث خواهرشه . حقمه بایدم حالا مدام واسم نامه های تهدید آمیز بفرسته که ، تو گلدانه رو می خواستی و اینجوری بود که با رابطه ی من و گلرخ کنار اومدی . یکی نیست به مردک بگه ...نه یکی نیست به من الاغ بگه آقای روشنفکر خوردی ؟ دیدی چه طور تا گلرخو طلاق نداده بودی زبون هر دوتاشون کوتاه بود و بعدش چه بلبل شدن . حقمه ، اگر همون اول که فهمیدم گلرخ دلش سریده داد و قال راه انداخته بودم و ادای روشنفکرارو در نمی آوردم که علاقه ی گلرخ صادقانه است و با دو تا چیکه اشک تمساح گلرخ خر نمی شدم ، حالا به من تهمت هرزه گی نمی زدن . یکی نیست به این جماعت متقلب بگه آخه قرمساقا من اگه گلدانه رو واسه زندگی مشترک می خواستم و دلیل کوتاه اومدنم تو جریان اون شازده و گلرخ ، گلدانه بود که حالا گلدانه زن یکی دیگه نبود . بیخود از قدیم نگفتن ، در دروازه رو میشه بست اما در دهن گاله ی مردم رو نمیشه بست .
بگذریم تو خوبی ؟ زندگیت رو به راهه ؟ شوهرت باهات سر سازش داره ؟ یا نه مث سگ و گربه یه سره می افتین به جون هم ؟ ایشالا که خوشبخت شده باشی . بی معرفت خوب منو فراموش کردی و از وقتی افتادم تو تخت بیمارستان ، یهو غیبت زد و بعدشم شدی زن اون پسره . راستش اونجوری که مادرت ازش می گفت به سرم زده بود که مادرت بیشتر از تو طلبه ی پسره شده . خبر عروسیتو یکی از رفقا بهم داد از همون رفقایی که بیشتر دوست گلرخه تا رفیق من . یادش به خیر ، یادته چه جوری سرتو می ذاشتی تو بغلمو می گفتی ، اسد کاشکی تو بابام بودی ؟
اشکالی نداره ، دل اسد بزرگه ، خیلی بزرگتر از اونی که فکرشو بکنی . آره منم همون اسدی که به زن دوستاش رو می انداخت تا بیان مدرسه ی سرکار و نقش آبجی بزرگتو بازی کنن و غیبتات رو موجه بکنن . همون اسدی که وقتی یه درسی رو می افتادی ازش پول می گرفتی تا دوباره پول واحدای درسایی رو که افتاده بودی رو بدی و مامان گرامیت نفهمه که گند بالا آوردی . همون اسدی که حتی وقتی می خواستی از عاشقیت مامان گرامیت بگی از من امین تر پیدا نمی کردی . چه زود فراموشم کردی . عجب زمونه ی نامردی شده . یعنی حتی لایق یه عیادت خشک و خالی هم نبودم ؟ تو که بعد از طلاق گلرخ هم اونقدر واسم عزیز بودی که وقتی از خونوادم جدا شدم ، تنها کسی بودی که نشونی که هیچ حتی کلید آپارتمانم رو هم داشتی . حرف مفت زدم ، تقصیر زمونه نیست ، این آدمان که پست شدن . خب واضحه این اسد اون اسدی نیست که پیشترا همه کست بود چون حالا می لنگه . مایه دار نیست که مث اونوقتا تراول بریزه به پات . واست خط موبایل بخره . همه جا پشتوانت باشه . کسی از ترس اسد جرات نکنه نگاه چپ بهت بکنه . بگذریم . من که حلالت کردم . باور کن آرزوی خوشبختیت رو دارم . حالا اون شوهر پدر سوختت هر طور می خواد فکر کنه . سریال یوسف و زلیخا رو که می دیدم با خودم می گفتم کاشکی اون مردک مشنگ یه ذره ، قد یه سر سوزن بویی از انسانیت صاحب اسمش برده باشه ، اما گمون نکنم . مطمئنم حتی اگر به ذهنش برسه یا تو خواب ببینه که تو به من فکر می کنی ، سرتو گوش تا گوش می بره . حالا صد تا خدا از آسمون بیاد پایین که مرتیکه این دختر مث بچه ی اسد بود . عین خواهرش . اسد ننه مرده از تو منجلاب پسر بازی بیرونش کشید تا دو دستی تقدیمش کنه به جنابعالی .
پایان بخش یکم ( ادامه دارد )
|
+| نوشته شده توسط
خداداد شهرستانی در
2009/1/11
|